به بهانه کودتای سوم اسفند

گروه‌تاریخ-رجانیوز: سوم اسفند ۱۲۹۹ کودتایی انگلیسی در ایران به رهبری نظامی رضاخان که از جانب انگلیسی‌ها سرهنگ رضا نامیده می‌شد و رهبری سیاسی سیدضیاالدین طباطبایی رقم خورد که تا سال‌ها اثراتش بر زندگی مردم ایران پابرجا بود.

رضاخان پس از کودتا توانست سردار سپه و پس از مدتی نخست‌وزیر ایران باشد اما شهوت قدرت او سیری نداشت و هرچه در چنته داشت رو کرد تا بالاخره در آذر ۱۳۰۴ به سلطنت رسید. سلطنتی که برای انگلیسی‌ها پر از منفعت و برای مردم ایران پر از بدبختی و فلاکت بود.

به گزارش رجانیوز؛ دیکتاتور‌های تاریخ هرکدام دارای صفاتی ویژه بوده‌اند که آنها را از دیگر دیکتاتورها متمایز می‌کرد و وجه تمایز دیکتاتور اعظم ایران، شهوت غصب املاک بود و این صفت آنقدر در او بارز است که حتی تطهیرکنندگان پهلوی نیز نتوانسته‌اند آن را کتمان کنند.

این وجه شخصیتی رضا پالانی آنقدر غیرقابل کتمان بود که حتی صادق زیباکلام، که از علاقه‌مندان به رضاشاه است، در کتاب جنجالی «رضاشاه» عنوان کرده: «... یک ویژگی منفی رضاشاه را کمتر می‌توان در سایر دیکتاتورها سراغ گرفت. این ویژگی عبارت بود از حرص و ولع سیری‌ناپذیر رضاشاه در تصاحب املاک؛ علاقه‌ای که به تدریج شکل یک بیماری به خود گرفت.»

خرید یا غارت؟

بعضی‌ از پهلوی‌ستایان در نوشته‌های خود اعلام می‌دارند که رضاخان این املاک را با خرید از مردم بدست آورده است اما آیا تاریخ هم این گفته‌ها را تایید می‌کند؟

«حسین فردوست» ارتشبد دوره پهلوی در کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» شرح ماجرا را چنین نوشته است: «رضاخان در طول سلطنتش تمام املاک مرغوب شمال را به زور سرنیزه به نام خود کرد. البته گاهی هم پول مختصری به عنوان بهای آن می‌داد. املاک را به منطقه‌های مختلف تقسیم کرد و در هر منطقه یک افسر گمارد و کل املاک او را سرلشکر کریم آقاخان بوذرجمهری اداره می‌کرد. در سال ۱۳۱۹ شمسی، یک سال قبل از رفتن رضاخان از ایران، صورت‌حساب عایدی خالص سالیانه املاک پهلوی ۶۲ میلیون تومان بود.»

به گواه تاریخ، آن سال‌ها که حقوق ماهیانه کارمندان دولت بین ۴۰ تا ۱۰۰ تومان بود، رضاشاه خانه‌ای را به ۳ ریال و دکانی را به یک ریال معالمه کرد. پس در واقع رضاشاه اراضی و املاک را نمی‌خرید، بلکه به زور تصاحب می‌کرد.

همچنین اسناد تاریخی می‌گوید سفیر آمریکا در تهران در یکی از گزارش‌هایش نوشت که رضاخان برای اراضی هر قیمتی که دلش بخواهد می‌پردازد.

بیشتر بخوانید: رضا میرپنج؛ سرباز شطرنج انگلیسی‌ها/ تمنای تاج و تخت از بیگانگان؛ اصل همیشگی خانواده پهلوی

مصادره املاک از ابتدای دهه ۱۳۱۰ به طور چشمگیر آغاز شد. املاک به طرق مختلف از قبیل حبس، تبعید، شکنجه و تهدید به اعدام، از صاحبان گرفته می‌شد و سند رسمی آن به نام رضاشاه صادر می‌گردید. تبعید اکثر ملاکین و خوانین مازندران و یا کوچ اجباری زمین‌داران تنکابن و کلاردشت نمونه‌ای از این اقدامات برای تصاحب املاک آنان است. در مواردی نیز که تعویض اجباری زمین انجام می‌گرفت، زمین‌هایی از خالصه‌جات دولتی در نواحی بسیار دور مانند کرمانشاه با زمین‌های مرغوب و حاصلخیز مردم در مازندران تعویض می‌شد.

املاک مازندران و گرگان که به دلیل حاصل‌خیزی و پهناوری همواره اهمیت بسیاری داشته است، مورد توجه ویژه رضاشاه و اداره املاک اختصاصی قرار داشت. به همین منظور اداره املاک اختصاصی ساحلی هم شکل گرفت و ابتدا املاک خالصه دولت در مازندران، به طور کامل به شاه فروخته شد و به تدریج اکثر زمین‌های مازندران و گرگان به مالکیت شخص شاه در آمد.

بزرگترین زمین‌خوار تاریخ

این ولع سیری ناپذیر رضاقلدر را شاید به بهترین شکل ملک مدنی؛ یکی از نمایندگان مجلس شورای ملی در دوره پهلوی دوم ترسیم کرده است: «شاه سابق را می‌دانم هفده سال در این مملکت سلطنت کرد و به روز که حساب بکنیم تقریبا ۶ ‌هزار روز می‌شود و برای او ۴۴ هزار سند مالکیت صادر کرده‌اند، تقسیم که بکنیم روزی ۷ سند مالکیت ایشان گرفته‌اند».

شهرت رضاخان در تصاحب اراضی به قدری بود که روزنامه لوموند فرانسه در یکی از خبرهای خود که در سال 1313 منتشر شد، در مطلبی اختصاصی به موضوع زمین‌های رضاشاه پرداخته و آورده بود: «در ایران جانور عجیبی پیدا شده که مثل شَتِه عمل می‌کند، با این تفاوت که شته برگ درختان را می‌خورد؛ ولی این جانور تاجدار زمین‌خوار است و هرچه‌قدر هم املاک مردم را می‌خورد، باز هم سیر نمی شود...».

پس از سقوط دیکتاتور، محمدرضا توسط انگلیسی‌‌ها به قدرت رسید. او برای فرونشاندن خشم مردم وعده داد که املاک غصب شده توسط پدرش به مردم بازخواهد گشت.

با این وعده هر چند ۳۸ هزار برگ سند برای شکایت تنظیم شد، اما تنها برخی از افرادی که صاحب نفوذ و یا ثروتمند بودند، توانستند به حق و حقوق خود برسند و پهلوی دوم نه تنها به قول روزهای ابتدایی سلطنت خود عمل نکرد بلکه در تلاش بود املاک پس داده شده را نیز دوباره تصاحب کند.

انتهای پیام/

کودتا در اسفند؛ به جاه رسیدگان و در چاه‌ افتادگان

 عصر ایران؛ سعید ابواسحاقی- سوم اسفندماه در تقویم خورشیدی یادآور کودتایی است که 101 سال قبل و در نفس‌های آخر قرن در ایران به وقوع پیوست؛ حرکتی نظامی- سیاسی که با اعلان «حکم می کنم - رضا» آغاز شد‌.

   حرکت از آق‌بابای قزوین به سمت تهران، تسخیر دارالخلافه و تصاحب قدرت را قوای قزاق یا همان بال نظامی کودتا انجام دادند و این برای اولین بار در تاریخ ایران بود که یک نیروی مسلح غیرعشیره‌ای و ایلی دست به فعل و انفعال سیاسی می‌زد.

   پیش از آن هم البته مردان مسلح در قالب سران ایلات و بزرگان خاندان‌ها ردپایی از خون در تاریخ ما برجا نهاده بودند اما این از جنس دیگری بود. کما این که قرل‌باش ها در سلطنت صفویه که در قد‌برافراشتن و زوال و نیز تعویض شاهان نقش غیرقابل انکاری داشتند تا سردارانی که شبی با بی‌سر کردن نادر مسیر تاریخ و سلسلۀ افشاریه را تغییر دادند:

   به یک چرخش چرخ نیلوفری
   نه نادر به جا ماند و نه نادری
   سرشب که شد حکم تاراج داد
   سحرگه نه تن، سر نه سر، تاج داشت

   بیشتر این حرکات اما به پشتوانۀ قوای مسلح فصلی ایلی – خاندانی بوده است. با افزایش مراودات ایرانیان با جهان خارج به ویژه در عصر ناصرالدین شاه اندیشۀ بازآفرینی برخی ساختارها و سازمان‌ها در سر شهریاران ایران افتاد و نیروی نسبتاً منظم قزاق نیز رهاورد همین دیدارهای شاه از روسیه تزاری و آشنایی با قوای مسلح و منظم آنان بود.

   از این رو می‌توان گفت قزاق‌ها نخستین نیرو با ماهیت نسبتاً متکثر و پراکنده بودند که انگیزه‌هایی متفاوت با قشون گذشتۀ ممالک محروسه داشتند. از دل همین نیرو هم بود که کسانی چون امیرطهماسبی، امیراحمدی، فضل‌الله زاهدی، رزم‌آرا و.. در کنار رضاخان پهلوی سربر‌‌آوردند وبعدتر با کیفیات مختلف نقش‌آفرینی کردند.

   هدایت بال سیاسی کودتا اما با سید ضیاءالدین طباطبایی بود که وقتی پا به تهران گذاشت فرمان رئیس‌الوزرایی خود را از احمد شاه قاجار دریافت کرد.

 

   او تا پیش از آن به عنوان روزنامه‌نویسی آتشین‌مزاج و پرسودا و البته جوان شناخته می‌شد با این رؤیا که سری میان سرها درآورد و با نوشته‌های خود در «رعد امروز» سیمایی متفاوت از اشرافیت حاکم بر مصادر را ترسیم کرده بود.

   روزنامه‌نگاری به معنای عام آن با آغاز عصر ناصری در ایران جان گرفت و نسلی از جماعت روزنامه‌نویس هم در جریانات مشروطه تاوان سنگینی پرداختند. ازجهانگیرخان صوراسرافیل تا ملک‌المتکلمین که با طناب و دشنه پای استبداد صغیر محمدعلی شاهی جان باختند. سید ضیاء‌الدین اما از سرب و مُرکّب، نه طناب دار که مَرکب قدرت ساخت و به سوی آن تاخت و کابینۀ سیاه را تشکیل داد.

   کودتا اما تنها برای این روزنامه‌نگار یا روزنامه‌دار، "آمد" داشت. چه، دیگران سرنوشتی دهشتناک یافتند. محمدرضا کردستانی مشهور به میرزادۀ عشقی که در «قرن بیستم» می‌نوشت و گاه نمایش و نوایی هم کوک می‌کرد به جرمی نامعلوم در خانه از پای درآمد.

 

   فرخی یزدی نویسنده و مالک جریدۀ «طوفان» نیز در زندان شهربانی به طریق مشکوکی جان داد، هم او که سروده بود:

   آن زمان که بنهادم سر به راه آزادی
   دست خود از جان شستم در قفای آزادی

   شگفتا که در سال های بعد احمد کسروی به عنوان وکیل مدافع سرپاس مختاری در دادگاه های پس از شهریور 20 اصرارداشت بر مرگ طبیعی فرخی و بی گناهی مختاری.

   تراژیک ترین سرنوشت اما برای واعظ قزوینی شاعر و روزنامه نویس رقم خورد. او از قزوین به بهارستان آمده بود تا شاید از وکلای مجلس برای روزنامه محلی خود اعانه و کمکی دریافت کند اما عوامل سرتیپ درگاهی که قصد جان ملک الشعرای بهار را به جرم مخالفت با رضاخان داشتند این بینوا را به دلیل شباهت ظاهری به اشتباه سر بریدند و کارد که به پوست رسید تازه دانستند او بهار نیست!

    در پی سیدضیا و بعدتر هم باز روزنامه نویسانی ردای سیاست پوشیدند و شاید شهیرترین آنان دکتر حسین فاطمی مالک و نویسندۀ روزنامه باختر امروز باشد که تا وزارت امور خارجه نیز پیش رفت اما عاقبت در برابر جوخۀ آتش قرار گرفت.

    باری، کودتا که شد کسانی جان شیرین از کف دادند و در خواب شدند. جماعتی هم دست در کار در رفو و ترمیم و به‌سازی چهره رضاخان شدند و برای صعود او کوشیدند. از تیمورتاش یا همان سردار معظم خراسانی که با تاج کیانی در سینی قاب عکس معروف روز تاج گذاری رضاه شاه در تاریخ ثبت شده تا نصرت الدوله فیروز و سردار اسعد بختیاری و علی اکبرخان داور و نیز محمد علی فروغی و جان این آخری را نستاند اما با اعدام پدر دامادش و خانه نشینی مجازات شد. همه و همه از پی همراهی و یاری پس از استقرار جان از کف دادند و عرض‌حالی هم به عدلیه رضاخانی نبردند تا شهریور 20 که رضاشاه برافتاد و رییس عدلیه خود پیش‌تر از بیم خشم شاه تریاق خورده بود... بیا کین داروی‌ها را به پیش داور اندازیم...


   مجلس شورای ملی هم فارغ از کیفیت و کمیت آن از نماد‌های انقلاب مشروطه و از دست‌آوردهای آن به به حساب می‌آمد. همان مجلس نیمه جان در برابر اولتیماتوم روس‌ها برای اخراج مستشاران مالیه سوئدی مقاومت جانانه می‌کند و سید حسن مدرس افزایش مواجب نمایندگان در روزگار تنگی روزگار ملت و رعیت را برنمی‌تابد. مجلس پنجم بود که پس از کودتا رأی به انقراض قاجار و سپردن سلطنت به رضاخان پهلوی داد اما تهی شدن مجلس از معنا و تبدیل به محل تأیید و ثناگویی ملوکانه چند سال بعدتر رخ داد و تا آخرین روز سلطنت رضاخان ادامه یافت.

    بهرامی از نزدیکان رضاشاه به گوش مدرس - مخالف جمهوری‌خواهی رضاخانی- سیلی زد و سربازان با سرنیزه حرمت مجلسی را شکستند که توپ ‌های لیاخوف نتوانسته بود آن را بر‌کند و ارباب کیخسرو شاهرخ نماینده زردشتیان در مجلس و هم او که ساختمان مجلس را در بهارستان خریده و اهدا کرده بود هم در خیابان کشته شد. 

     اگر همراه عمران و آبادی  قواعد سیاست هم مدرن می‌شد شاید خود رضاشاه هم سرنوشت دیگری می‌یافت.  

رضا خان ، ادامه یک زندگی پس از مرگ

روزنامه شرق - امیرحسین جعفری: در این نوشتار، نمی‌خواهیم مانند یک متن کتاب تاریخ دبیرستانی، اقدامات رضاشاه را تیتر‌وار بنویسیم و داستان این بار بعد از مرگ رضاشاه آغاز می‌شود. با سقوط ایران توسط قوای ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی و نیروی نظامی انگلستان و سپس آمریکا، رضا‌شاه از هراس محاکمه دست به فرار زد و سپس تسلیم اراده انگلیسی‌ها مبنی بر تبعید شد. در آن شرایط بحث جانشینی محمدرضا به نوعی تحت نظر و مدیریت انگلیس صورت گرفت.

رضاخان؛ ادامه‌ی یک زندگی پس از مرگ

فردوست با اشاره به این موضوع می‌گوید: در آخرین روز‌های سلطنت رضاخان، به دستور محمدرضا به سفارت انگلیس رفتم و در آنجا با فردی به نام ترات که رئیس اطلاعات انگلیس در ایران بود، ملاقات کردم. ترات مقداری صحبت و خاطرنشان کرد: ما از درون کاخ اطلاعات دقیق و مستندی داریم که او دائما به رادیو آلمان گوش می‌دهد و اوضاع جنگ دوم جهانی را روی نقشه‌ها دنبال می‌کند. نتیجتا انگلستان در سقوط و مرگ رضا‌شاه نقش اساسی داشت.

‌تبعید و مرگ

۲۵ شهریور ۱۳۲۰ رضاشاه پس از گذشت سه هفته از اشغال ایران از سوی قوای متفقین و در حالی که حکومت را به پسرش محمدرضا واگذار کرده بود، تن به تبعید داد. ابتدا تصمیم داشت برای استراحت چند هفته‌ای به هند برود، اما در نزدیکی هند، انگلیس‌ها مانع ورود او می‌شوند و جزیره موریس در آفریقای جنوبی را برای ادامه زندگی شاه مخلوع تعیین می‌کنند. غربت برای او آسان نبود و به مرور بیشتر فرسوده و ناتوان می‌شد.

رضاخان؛ ادامه‌ی یک زندگی پس از مرگ

تحمل زندگی در هوای گرم جزیره موریس را نداشت و مدام نارضایتی خود را از اقامت در چنین جایی ابراز می‌کرد. رضاشاه پس از مدتی زندگی در موریس به ژوهانسبورگ پایتخت آفریقای جنوبی نقل‌مکان کرد و در نهایت پس از حدود سه سال زندگی در تبعید در ۶۸ سالگی در چهارم مرداد ۱۳۲۳ به علت حمله قلبی در ویلای شخصی خود در ژوهانسبورگ درگذشت. علی ایزدی در خاطراتش می‌نویسد که وی در حال برخاستن از جای خود دچار حمله قلبی می‌شود. او می‌نویسد: «دچار حمله قلبی شدیدی می‌شوند و به زحمت خود را تا نزدیک تختخواب می‌رسانند و در آنجا به‌سختی زمین می‌خورند به‌طوری‌که یک دست و صورتشان مجروح می‌شود و از هوش می‌روند».

‌مومیایی‌شدن در مصر و انتقال به ایران

جنازه رضاخان پس از مرگ وی به مصر منتقل و در آنجا مومیایی و شش سال به امانت در مسجد رفاعی نگهداری شد تا در اردیبهشت سال ۱۳۲۹ به ایران آمد و در مقبره‌ای که برای او ساخته بودند در جوار حرم حضرت شاه‌عبدالعظیم به خاک سپرده شد. پس از انتقال پیکر رضاشاه به مصر، سفیر ایران در قاهره در نامه‌ای در سال ۱۳۲۳ خطاب به علا از مومیایی‌شدن جنازه رضاشاه خبر داد و گفت: در تاریخ ۲۶ آبان‌ماه ۱۳۲۳ با حضور والاحضرت، شاهپور‌ها و نماینده دربار و اینجانب با احترامات لازمه در سرداب مقبره خاندان سلطنتی در مسجد رفاعی امانت گذارده شد تا دستور حمل جنازه به ایران یا عتبات صادر گردد.

رضاخان؛ ادامه‌ی یک زندگی پس از مرگ

یرواند آبراهامیان در کتاب «ایران بین دو انقلاب» می‌نویسد: «سرنگونی و سرانجام مرگ رضاشاه در تبعید که در آخرین سال‌های پادشاهی به مستبدی حریص و بی‌رحم و مرموز تبدیل شده بود، کسی را متأسف و متأثر نکرد». پیکر رضاشاه پس از مرگ ابتدا به مصر منتقل شد و به‌صورت امانت در آن کشور باقی ماند تا اینکه سرانجام در سال ۱۳۲۸ جسد او را به ایران آوردند و در آرامگاهی در شهرری به خاک سپردند.

شش سال بعد، در سال ۱۳۲۹ و در زمان نخست‌وزیری رزم‌آرا، جسد مومیایی‌شده رضاشاه با مراسم و تشریفات مفصل با هواپیما به اهواز و از آنجا با قطار به تهران آورده شد و در جوار شاه‌عبدالعظیم در شهرری در آرامگاهی به خاک سپرده شد. این مقبره به مدت ۳۰ سال یکی از مراکز رسمی دیدار میهمانان خارجی بود. این ساختمان در بخش غربی حرم حضرت عبدالعظیم حسنی قرار داشت و مساحت آن ۹ هزار متر و ارتفاع آن ۲۵ متر بود. فروغی در گفت‌وگویی اعلام کرده بود ارتفاع بنا هفت متر کوتاه‌تر از گنبد حضرت عبدالعظیم ساخته شده است. سنگ قبر رضاشاه بر اساس الگوی سنگ قبر ناپلئون بناپارت در انولید ساخته شده بود.

علیرضا پهلوی برادر تنی محمدرضا پهلوی که در سال ۱۳۳۳ درگذشت نیز در کنار این آرامگاه به خاک سپرده شد. فضل‌الله زاهدی، عامل کودتای ۲۸ مرداد، حسنعلی منصور و ارتشبد خاتم، داماد شاه و سلیمان بهبودی از کسانی بودند که در اطراف آرامگاه به خاک سپرده شدند. معمار این بنا محسن فروغی، استاد معماری و رئیس دانشکده هنر‌های زیبای دانشگاه تهران بود که کاخ نیاوران و دانشکده حقوق دانشگاه تهران هم از آثار اوست. در نهایت آرامگاه رضا‌شاه پس از پیروزی انقلاب توسط صادق خلخالی تخریب شد.

ادامه نوشته

کندوان ، اعجوبه معماری  83 ساله شد

برترین‌ها: نقل می‌شود که سال ۱۳۱۴ در سفر بهاره شاه به مازندران وی در آن سوی کندوان در بوران و برف گیر می‌کند و با سختی و در خطر خود را به گچسر می‌رساند. همین امر رضاشاه را وا می‌دارد که دستور احداث تونل را بدهد.

تونل خاطره‌انگیز کندوان ۸۳‌ساله شد

۸۳ سال پیش در چنین روزی تونل «کندوان» با حضور رضاشاه و محمدرضا پهلوی افتتاح شد؛ تونلی که برای رفاه مردم احداث نشده بود و داستان ساخت آن چیز دیگری بود. احداث تونل کندوان در سال ۱۳۱۴ شمسی آغاز شد و پس از سه سال در ۲۷ اردیبهشت ۱۳۱۷ به بهره‌برداری رسید.

برای گشایش این تونل، رضاشاه به همراه فرزندش محمدرضا با خودرو به دهانه تونل رفتند تا این تونل حدوداً ۱۸۸۰ متری را افتتاح کنند. پس از افتتاح کندوان، دیگر نیازی به دور زدن کوه نبود و از طول مسیر ۱۳ کیلومتر کاسته شد. ضمن اینکه جاده در فصول سرد و یخبندان سال هم قابل تردد بود.

تونل خاطره‌انگیز کندوان ۸۳‌ساله شد

 

تونل خاطره‌انگیز کندوان ۸۳‌ساله شد

البته با توجه به امکانات و تمکن ایرانیان در هشت دهه پیش، ساخت تونل برای آسان‌تر شدن دسترسی به شمال کشور در اولویت مردم نبود، اما به دلیل اینکه رضاشاه زمین‌های زیادی را در شمال کشور غصب کرده بود، برای رفت‌وآمد راحت‌تر و کسب سود بیشتر از محصولات املاک خود، امر به احداث جاده ماشین‌رو چالوس داد.

مبنای کار هم همان جاده معروف ناصرالدین‌شاهی بود. چون به هر حال مهندسان فرنگی دوره ناصری کوتاه‌ترین راه ممکن را جهت رسیدن به چالوس انتخاب کرده بودند. ولی این بار، چون جاده ماشین‌رو بود باید در مسیر قبلی تغییراتی صورت می‌گرفت، و از جمله اینکه مسیر از شهر کرج شروع شود نه از شهرستانک.

تونل خاطره‌انگیز کندوان ۸۳‌ساله شد

جالب اینجا بود که در دوره رضاشاه که خود را مالک کشور می‌دانست، سفر در ایران بدون مجوز شهربانی و یا سازمان‌های مسئول غیر قانونی بود و مسافران مانند اینکه می‌خواهند به کشوری بیگانه سفر کنند، بایستی جواز این کار را دریافت می‌کردند!

تنول کندوان در سال ۱۳۷۴ بهسازی و تعریض شد، اما در مواقع تعطیل و اوج مسافرت‌ها، پاسخگو نیست. از این رو در قطعه شماره ۲ آزادراه تهران ـ شمال، تونل ۶۴۰۰ متری البرز در نظر گرفته شده که قرار است جایگزین کندوان شود و سه راهی سرهنگ را به پل زنگوله متصل می‌کند.

تونل خاطره‌انگیز کندوان ۸۳‌ساله شد

تردیدی نیست که یکی از جذاب‌ترین و دیدنی‌ترین تونل‌های کشور تونل کندوان است که در جاده چالوس واقع شده است. بر اساس برخی شنیده‌ها با توجه به اینکه محل احداث تونل بسیار سخت‌گذر بوده و در ارتفاع بالایی از کوهستان وجود داشت و آن زمان تجهیزات امروزی برای کندن صخره موجود نبود و باید تونل با تجهیزات نخستین کنده می‌شد. به علت تبحر اهالی روستایی در شهرستان اسکو به نام کندوان در کندن سنگ و کوه از کارگرانی از ان روستا جهت کندن تونل استفاده شده‌است و نهایتاً به پاس زحمات مردم آن روستا به پیشنهاد مهندس سعید رمضانی سازنده تونل، این تونل کندوان نام گرفت. این تونل در ارتفاعات ۲۷۰۰ متری کندوان و در فاصله ۹۰ کیلومتری جنوب چالوس، به طول۱۸۸۳٫۸ متر و ۵/۵ متر عرض و ۶ متر ارتفاع حفر شده‌است.

کار ساخت این تونل با ادوات و ابزار آن سالها، تنها سه سال به درازا کشید. ساخت تونل کندوان با امکانات و تجهیزات محدود آن زمان و سردی هوا و کم بودن زمان کاری در آن ناحیه سردسیر کار سخت و دشواری بوده‌است. مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر در گزارش خود پیرامون ساخت این جاده آورده‌است:"با همه این‌ها واقعاً انجام این کار با امکانات آن زمان و سردی هوا و کم بودن زمان کاری این ناحیه سردسیر کاری بس بزرگ به دست کارگران ایرانی انجام شده‌است آن هم در زمان محدود سه سال.

تونل خاطره‌انگیز کندوان ۸۳‌ساله شد

ابوالقاسم مظفری رئیس انجمن تونل ایران در مصاحبه‌ای در خصوص چگونگی ساخت تونل کندوان می‌گوید: «در تاریخ بیستم اردیبهشت ۱۳۱۴ اولین دینامیت، برای حفر قسمت ابتدایی تونل به کار گرفته شد و پس از آن کارگران با کلنگ و تیشه عملیات حفاری را ادامه دادند. گفته می‌شود که کارگران برای کندن کوه که با تجهیزات محدود آن زمان بسیار دشوار بوده با یک سکه پنج ریالی، که در آن زمان ارزشمند بود، تشویق می‌شدند و حتی گفته می‌شود که به ازای هر کلنگ پول پرداخت می‌شده‌است. سنگ، سیمان و ابزار آلات به مدت سه سال به وسیله کامیون و چهارپایان تا محل کار آورده می‌شد.»

تونل خاطره‌انگیز کندوان ۸۳‌ساله شد

تونل کندوان همان زمان به خاطر اهالی روستای کندوان که در شهرستان اسکو آذربایجان شرقی ساکن بودند تونل کندوان نام گرفت. بر اساس شنیده‌های غیر مستند با توجه به اینکه محل احداث تونل بسیار سخت‌گذر بوده و در ارتفاع بالایی از کوهستان وجود داشت و آن زمان تجهیزات امروزی برای کندن صخره موجود نبود و باید تونل با تجهیزات نخستین کنده می‌شد. به علت تبحر اهالی روستایی در شهرستان اسکو به نام کندوان در کندن سنگ و کوه از کارگرانی از ان روستا جهت کندن تونل استفاده شده‌است و نهایتاً به پاس زحمات مردم آن روستا به پیشنهاد مهندس گرایلی سازنده تونل، این تونل کندوان نام گرفت.

21 فروردین 1303

مجلس شورای ملی در یک جلسه فوق العاده با 92 رأی موافق مجدداً سردار سپه را به رئیس الوزرائی برگزید (1303ش)
🔹هیئتی از نمایندگان مجلس مشتمل بر مشیرالدوله، مستوفی الممالک، مصدق السلطنه، سردار فاخر حکمت، سلیمان میرزا و سید محمد تدین به رودهن رفته سردار سپه را به تهران آوردند (1303ش)
🔸مجلس شورای ملی انتخاب سردار سپه را به رئیس الوزرائی طی تلگرافی به احمدشاه اطلاع داد (1303ش)

کودتای اسفند ، رویای امنیت و ازادیبا رضا خان

برترین‌ها: این مطلب، به بهانه‌ی صدمین سالگرد کودتای نظامی سوم اسفند ۱۲۹۹ تهیه شده است. کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹، کودتایی نظامی بود که در سوم اسفند ۱۲۹۹ش توسط دولت انگلیس طراحی شده و با مساعدت عوامل خارجی و ایادی داخلی و دست نشانده‌های انگلیس به سرانجام رسید.

با تصرف تهران توسط رضاخان و قزاق‌ها در سوم اسفند، احمد شاه قاجار به ناچار رضاخان را با لقب سردار سپه، به وزارت جنگ و فرماندهی لشکر قزاق منصوب و فرمان نخست وزیری سید ضیاءالدین طباطبایی را صادر کرد. به موجب آن کودتا، مقدمات تغییر سلطنت قاجار (در این زمان در ایران احمد شاه قاجار حکومت را در دست داشت.) به پهلوی را فراهم کرد و فصل جدیدی را در تاریخ ایران رقم زد.

کودتای اسفند؛ رویای امنیت و آزادی با رضاخان!

در آن روزها چه گذشت؟

کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ کودتایی نظامی بود که توسط رضاخان میرپنج و هم‌دستی سیدضیاءالدین طباطبایی و با برنامه‌ریزی افسر انگلیسی آیرونساید اجرا شد. پژوهش‌های جدید نشان می‌دهد که انگلیسی‌ها نقشی در طراحی کودتا یا آنچه بعداً رهبران می‌بایست انجام می‌دادند نداشتند. اما برخی منابع می‌گویند ۲۳ روز پیش از کودتا رضاخان با ادموند آیرونساید ملاقات کرد که در این دیدار ژنرال آیرونساید به رضاخان گفته بود اگر شما قدرت را در دست بگیرید ما مخالفتی نداریم.

در نتیجه مذاکرات و هماهنگی‌های به عمل آمده بین سیدضیاءالدین طباطبایی و رضاخان، در روز سوم اسفند قوای قزاق وارد تهران شده و ادارات دولتی و مراکز نظامی را اشغال کردند. نزدیک به صد تن از فعالان سیاسی و رجال سرشناس بازداشت و زندانی شدند. احمدشاه و محمدحسن میرزا (ولیعهد) به کاخ فرح‌آباد گریختند و سپهدار رشتی (نخست‌وزیر) به سفارت انگلستان در تهران پناهنده شد. نتیجه کودتا، رئیس‌الوزرایی سیدضیاءالدین و وزیر جنگ شدن رضاخان بود.

برزخ انتخاب بین امنیت ملی و آزادی

علی‌محمد اسکندری‌جو در تاریخ ایرانی نوشت: روایت کودتای سوم اسفند روایت برزخ انتخاب بین امنیت ملی و آزادی است؛ دوراهی انتخاب آزادی یا امنیت، کدام یک؟ سفیر انگلیس که لیست افسران را در اختیار ژنرال «آیرونساید» قرار داده بود پنداری امنیت را بر آزادی ترجیح داده، اما او که ایرانی نبود.

سفیر به نیکی می‌دانست ایرانی که آزادی را فدای امنیت کند یا برعکس، سرانجام هر دو را باخته است. کلنل محمدتقی‌خان پسیان ژاندارم و سرهنگ رضاخان قزاق هر دو از تبار مهاجران گرجی در ایران هستند. آیا بزرگترین افتخار تاریخ چهل ساله تیپ قزاق آن نبود که مجلس برآمده از جنبش مشروطه را به توپ بسته است؟! بنابراین رسیدن از کهتری به مهتری آیا فقط شایسته رضاخان بود و «کلنل» بایستی قربانی شود؟ بی‌گمان اراده معطوف به «قدرت» برای نجات ایران تنها در ضمیر فرمانده قزاق نبود که در نهاد فرمانده ژاندارم نیز بود.

کودتای اسفند؛ رویای امنیت و آزادی با رضاخان!

کودتا و تاریخی که برای ایران رقم خورد

مهراد واعظی نژاد در تاریخ ایرانی نوشت: «امیر موثق هم در قزوین بود و اسما رئیس قوا. با او یک شب صحبت کردیم که مجری خیال ما بشود و قوا را او به تهران بیاورد. رسما گفت من دل این کار را ندارم، دور مرا قلم بگیرید... لهذا از کاظم و مسعود پرسیدم در میان صاحب منصبان آنجا کی قابلیت دارد قزاق‌ها را به تهران بیاورد. گفتند رضا خان..»

گوینده این چند جمله، سید ضیا الدین طباطبائی، شاید فکرش را هم نمی‌کرد که اجرای آنچه خیال ما می‌نامیدش، یعنی کودتای نظامی و برنشاندن دولتی مقتدر به آن آسانی باشد که بود.

احمد شاه قاجار به درخواست مقام‌های بریتانیایی در ایران، که خواهان نقشی پر رنگ برای رضاخان در پایتخت شده بودند، پاسخ رد داده بود، اما موافقت کرده بود که ۵۰۰ قزاق تعلیم دیده بریتانیایی در قزوین، برای برقراری نظم و بهبود امور جایگزین همان تعداد قزاق در تهران بشوند.

احمد شاه خبر نداشت که امیرهمایون، فرمانده بی‌اختیار نیرو‌هایش، به خواست سید ضیا و بریتانیایی‌ها تن در داده و فرمان حرکت دو هزار قزاق را به سوی پایتخت صادر کرده است.

کودتای اسفند؛ رویای امنیت و آزادی با رضاخان!

در نخستین ساعات بامداد سوم اسفند ۱۲۹۹، قزاق‌های مستقر در قزوین به سرکردگی رضاخان به دروازه تهران رسیدند. احمد شاه ساعاتی پیش از آن تعداد واقعی قزاقان را دریافته و به عادت مألوف دست به دامان بریتانیایی‌ها شده بود که شاید قزاق‌ها به تهران نرسیده بازگردند.

غافل از آنکه مقام‌های بریتانیاییِ خود از موافقان، اگر نه برانگیزاننده کودتا بودند. کودتایی که هیچ نیرویی در پایتخت صد و بیست و اندی ساله قجر حتی عزم مقاومت ظاهری در برابرش را هم نداشت.

شهر به دست قزاق‌ها افتاد، کودتا موفق شده بود، بدون خون ریزی! یک روز بعد سید ضیا با احمد شاه قاجار که از پادشاهی جز نامی نداشت دیدار کرد. از شاه خواست به او لقب دیکتاتور بدهد {کسی که کنترل امور را در دست دارد}، اما سرانجام به همان سمت آشنا‌تر رئیس الوزرا رضایت داد. روحانی و روزنامه نگاری که در روز‌های منتهی به کودتا عمامه‌اش را با کلاه عوض کرده بود، هنوز نخست وزیر نشده دستور دستگیری ده‌ها صاحب منصب و چهره مخالف کودتا را صادر کرد.

هدف کودتا چه بود؟

هدف کودتا آن طور که در اعلامیه‌هایی به مردم وعده داده شده بود - برانداختن ریشه جنایتکاران خودخواه تن پرور داخلی و رهانیدن ملت ایران از سلسله رقیت مشتی دزد و خیانتکار بود. افرادی که به زعم سید ضیاء و رضاخان، در سال‌های پرآشوب پس از انقلاب مشروطه زمام مهام {امور} مملکت را به ارث در دست گرفته بودند، مانند زالو خون مردم و ملت را مکیده، ضجه وی را بلند می‌ساختند.

برنامه تجدد حکومتی و ساختن دولتی مقتدر، که هم بریتانیایی‌ها و هم بسیاری از ملی‌گرایان، آن را تنها راه نجات ایران می‌دانستند، همزمان با آغاز قرن تازه خورشیدی آغاز شده بود. اصلاح نظام قضایی، تقسیم اراضی دولت بین دهقانان، لغو کاپیتولاسیون، تاسیس مدارس، راه اندازی وسایل حمل و نقل جدید و صد البته لغو قرارداد ۱۹۱۹ ایران و بریتانیا، برخی از برنامه‌های مفصلی است که سید ضیاء و رضاخان بلافاصله پس از کودتا اعلام کرده بودند.

کودتای اسفند؛ رویای امنیت و آزادی با رضاخان!

این آخری، یعنی قرارداد ۱۹۱۹ که مجلس شورای ملی در آن نقشی نداشت، بی‌تردید یکی از مهم‌ترین عوامل زمینه ساز کودتا و به نوعی مشروعیت بخش اقدام علیه دولت در ذهن خیل رو به فزونی ملی گرایان ایرانی در سال‌های پس از مشروطه بود. کسانی که قرارداد را به نوعی واگذار کردن اختیار کشور به بریتانیایی‌ها می‌دانستند و به هر طریق خواهان لغو آن بودند. بسیاری از این ملی گرایان و روشنفکران راه حل تمام مشکلات کشور را یک دولت مقتدر نظامی می‌دانستند که بتواند چنین تصمیم‌هایی را به جای شاه ناتوان قجر بگیرد.

اعلامیه سید ضیا و رضاخان که بلافاصله پس از کودتا منتشر شد، در واقع چیزی جز پژواک همین اندیشه‌ها نبود که باور داشت برای اینکه تمام این اقدامات میسر گردد، باید قبل از هر چیز و مافوق هر گونه اقدامی، مملکت دارای قشونی گردد که دشمنان داخل و خارج را به حساب دعوت نماید و امنیت در محوطه شاهنشاهی ایران حکم فرما گردد.

با توجه به پیشینه رضاخان، حتی با وجود امضای او، دور از ذهن نیست که نویسنده این متون سید ضیاء بوده باشد. اما تاکید مکرر او بر اقتدار نظامی بسیار زود‌تر از آنچه تصور می‌کرد گریبان خودش را گرفت.

در چهارم خرداد ۱۳۰۰، درست سه ماه بعد از کودتا، سید ضیاء که تا پایان عمر خود را مغز متفکر و مجری اصلی آن می‌دانست، به دست همان رضا خانی که افتخار کشف‌اش از میان قطار قزاقان را هم برای خود می‌خواست، از رئیس الوزرایی کنار زده شد تا، در مهربانانه‌ترین قضاوت تاریخی، جاده صاف کن سلسله پهلوی باشد.

کودتای اسفند؛ رویای امنیت و آزادی با رضاخان!

رضاخان که از این لحظه به بعد عملا موثر‌ترین فرد در سیاست ایران بود، پنج سال دیگر به حکومت صوری احمد شاه تن در داد، اما سرانجام به رای مجلس شورای ملی تاجگذاری کرد و از خان به شاه تبدیل شد.

شاید برای اولین بار در تاریخ ایران، هر چند با کودتایی نظامی، سلسله‌ای جای سلسله دیگر را بدون جنگ و کشتار گرفته بود. صد سال پس از آن کودتا، درست مثل فردای آن، بسیاری طرح و اجرای آن را به انگلیسی‌ها نسبت می‌دهند.

در سال‌های اخیر مورخانی مانند محمدعلی همایون کاتوزیان نشان داده‌اند که (دست‌کم با مستندات موجود تا به امروز) نشانی از دست داشتن مقام‌های بریتانیایی در لندن در کودتای سوم اسفند نمی‌توان یافت و تصمیم‌ها در سطح مقام‌های این کشور در تهران و بدون اطلاع دولت وقت بریتانیا گرفته شده بود.

اما کم نیستند کسانی که این روایت را باور ندارند. از جمله خود رضا شاه، که به روایت محمد علی کاتوزیان، تا واپسین روز‌های عمرش می‌گفت مرا انگلیسی‌ها بر سر کار آوردند.

کودتای اسفند؛ رویای امنیت و آزادی با رضاخان!

در باره فروغی ، مرد پشت پرده خاندان پهلوی

روزنامه همشهری - فرزانه ابرهیم‌زاده: پهلوی جوان یک‌ماه و چند روز مانده است تا ۲۲ساله شود؛ آرام به آخرین توصیه‌های محمدعلی فروغی که یک روز است به‌عنوان نخست‌وزیر انتخاب شده گوش می‌کند تا به داخل مجلس برود و سوگند وفاداری به قانون اساسی را در مقابل نمایندگان مجلس بخواند و رسما به‌عنوان شاه ایران انتخاب شود.

او تا دو شب پیش که رضاشاه خسته و شکست‌خورده او را احضار کند فکرش را هم نمی‌کرد قرار است کنار نامش شاه ایران بیاید. اما پدر بعد از دیدار با فروغی او را نیمه‌شب به کاخ شهوند احضار کرده و گفته بود که استعفا می‌کند و او باید به جایش شاه شود. فردا صبح بود که فهمید رضاشاه و همه اعضای خانواده جز همسر مصری‌اش که هنوز فارسی بلد نیست و دختر ۲ ساله‌اش شهناز ایران را ترک خواهند کرد و او تنها خواهد بود. او در این لحظه همانطور که زیر سایه فروغی ایستاده و حرف‌هایش را می‌شنید تنهاترین ایرانی بود.

درباره فروغی، مرد پشت پرده خاندان پهلوی

فروغی ۱۶‌سال پیش پدرش را به تخت سلطنت رسانده و نطق تاج‌گذاری‌اش را نوشته بود. او بود که نام پهلوی را برای این خاندان انتخاب کرد تا نسب‌شان را به شاهان باستانی ایران برساند. اما سرنوشت آخرین شاهان قاجار دامن نخستین شاه پهلوی را هم گرفت و مجبور به کناره‌گیری شد. حالا محمدرضا باید به جای پدر، شاه می‌شد. او در این تصویر بیشتر یک جوان بیست و یکساله خجالتی است تا شاهی که قصد داشت ژاندارم خلیج‌فارس باشد، اما سیب بر آسمان رفته بود و چرخ می‌خورد.

شاه جدید به گفته برخی از نزدیکانش برای حفظ جانش با لباس شخصی درحالی‌که در یک اتومبیل کرایسلر قدیمی بین صندلی جلو و عقب روی کف خودرو پنهان شده بود، از در خدمه مجلس به داخل پارلمان آمد و همانجا لباس نظامی خاکی‌رنگی که در چند سال آینده بیشتر اوقات به تن داشت را به تن کرد و آماده خواندن سوگند شد. از آن سو اعضای خانواده‌اش تهران را ترک می‌کردند و او فقط توانسته بود هنگام خروج رضاشاه لحظه‌ای او را در آغوش بگیرد.

ساعت ۴ و ۴۵‌دقیقه بعدازظهر، ولیعهد محمدرضا پهلوی در برابر مجلس شورا و نمایندگان به قرآن سوگند خورد و بدون اینکه تاج سلطنت را به سرش بگذارد شاه ایران شد؛ شاهی که سرنوشتش سرنوشت سه شاه پیش از خودش بود.

وطن‌پرست و سیاس بود و نخبگی در قرن چهاردهم شمسی اگر بر چهل‌ستون استوار باشد بی‌تردید یکی از آن‌ها به نام او عمارت شده‌است. به گواه نقل‌قول خودش که در نامه‌ای به وقار‌الملک مکتوب شده‌است از گذشته حکایت‌کردن که چه بود و چه شد، خوب یا بد شد فایده ندارد.

پس برویم سراصل مطلب که نوشتن از ذکا‌الملک و روزگار نمایندگی و وزارت و نخست‌وزیری‌اش با همین مرور موضوع کفایت می‌کند که در گذاشتن نقطه پایان بر تصویب انقراض سلسله قاجار پیشرو و مؤثر بود و دودمان سوادکوهی را در حالی برای به قدرت رسیدن همراهی کرد که نام پهلوی را به شاه‌ِ پدر پیشنهاد داد.

درباره فروغی، مرد پشت پرده خاندان پهلوی

از محمدعلی فروغی نوشتن در چهارچوب قفس‌گونه ستون و یادداشت، شبیه است به‌تر دامنی در باران کلمات، ولی آنچه او را به جهت ادای احترام در این سیاهه از نظر دور نمی‌کند تعظیم به مردی است که در تاسیس دانشگاه تهران و فرهنگستان زبان کارستان کرد و تصحیح او بر کلیات شیخ اجل او را در مقام ممتاز ادیبی خوش‌نشین ساخت. شاید بهتر باشد نوشتن درباره فروغی به مثابه یک استاد مسلم ادبیات را با متن خودش در بزرگداشت هفتصدمین سال زیست سعدی شیرازی و نگارش گلستان تاخت زد که: از تهی‌دستی خویش شرمسارم و اگر نظر به شیفتگی و فریفتگی من نسبت به آن بزرگوار بوده، حق است، اما با آنکه پای ارادتم شکسته نیست، اما دست قدرتم بسته است.

او هر زمان که از سیاست فارغ بود زیر سایه کیاست به ادب و اندیشه گریز زد و از این رهگذر غنیمت‌های والایی برای فرهنگ این مملکت به یادگار گذاشت. فروغی به مثابه یک ادیب یا یک اندیشمند نه‌تن‌ها دست‌کمی از فروغی سیاستمدار نداشت که به گواه امتداد مجاهدت‌های او در اعتلای فرهنگ و ادبیات، در این دریای عمیق هم افق‌های بسیاری را پیش چشم آیندگان گشود و اینگونه است که باید پذیرفت قضاوت‌های منفی و اظهارنظر‌های تلخ درباره فروغی از دیروز تا امروز را باید به چشمه ساری و جاری آگاهی سپرد.

غضب شاه و برکناری محمد علی فروغی

در دهمین سال حکومت رضاشاه بر ایران، حوادث زیادی رقم خورد. محاکمه، بازداشت، تبعید و اعدام، سرنوشت بسیاری از مدیران سیاسی و نظامی ایران شده بود و ترکش این بازداشت‌ها بیش از هر کسی به نزدیکان رضاشاه برخورد می‌کرد. رضاشاه که خود در زمان وزارتش در حکومت قاجار از نزدیکی به شاه قاجار برای براندازی حکومت قاجار استفاده کرده بود این ترس را داشت که شاید این بلا بر سر خودش نیز نازل شود و به همین مناسبت هر کس که به او نزدیک‌تر بود جام بلا بیشتر نصیبش می‌شد. اما این سال در سیاست داخلی نیز یکی از مهم‌ترین سال‌های حکومت پهلوی اول بود.

درباره فروغی، مرد پشت پرده خاندان پهلوی

دستور برای تغییر کلاه رسمی کشور از کلاه پهلوی به کلاه شاپو و متحدالشکل‌کردن پوشش مردم و مسئولان مانند نظامی‌ها، منجر به قیام مردم در مشهد شد. این روند، اما بعد از اعتراضات مردم خاتمه نیافت و در دی‌ماه همان سال رضاشاه ـ ذوب در اندیشه‌های آتاتورک ـ فرمان کشف حجاب را صادر کرد. او می‌خواست به‌زور ایران را به سمت مدرن‌شدن در پوشش سوق دهد، اما با مقاومت مردم روبه رو شد.

رضاشاه مستبد کم‌کم تبدیل به یک دیکتاتور تمام عیار شده بود و تصمیماتش برحاشیه‌سازی‌ها در جامعه، تأثیر مستقیم داشت. شاید بتوان یکی از مهم‌ترین رخداد‌های سال ۱۳۱۴ در فضای سیاسی ایران  را برکناری محمدعلی فروغی ـ چهره تأثیر‌گذار حکومت پهلوی اول و نخست‌وزیر کشور ـ به دلیل غضب شاه دانست. رضاشاه حکومت را در ایران کم‌کم به نظامیان می‌داد و هر شخصی که برکنار می‌شد انتخاب یک نظامی به جای او تقریبا مسجل بود. بخشی از مهم‌ترین رویداد‌های این سال در ادامه می‌آید.

تغییر کلاه از پهلوی به شاپو

در این سال، با دستور رضاشاه و تصویب مجلس، کلاه عمومی مردم ایران تغییر کرد. پیش از آن، رضاخان کلاه یک‌لبه پهلوی را برای عموم اجبار کرده بود، اما در ۲۸ خرداد این سال، با دستور رضاخان، تمامی افراد مقید شدند از کلاه بین المللی تمام‌لبه که در ایران به کلاه شاپو معروف شده بود استفاده کنند؛ به همین مناسبت بخشنامه‌ای نیز از طرف وزارت داخله صادر شد که در آن آمده بود استعمال این کلاه برای مأموران دولتی اجباری‌است و باید مأموران هرچه زودتر کلاه خود را تغییر دهند و هر مأمور در صورت تعلل یا خودداری از این، باید منتظر تنبیه باشد. خوی نظامی‌گری رضاشاه باعث شده بود که به فکر متحدالشکل‌کردن مأموران دولتی غیرنظامی نیز بیفتد و همین موضوع باعث بروز چالش‌هایی در کشور، ازجمله قیام گوهرشاد شد.

به مسئولان دولتی بگویید جناب

در مرداد‌ماه این سال تمامی القاب از قبیل خان، بیک، میرزا و امیر که قبل یا بعد از اسم به کار می‌رفت ملغی شد و عنوان مقامات کشور به «جناب» تغییر پیدا کرد. بنا بر این دستور، نام وزراتخانه‌ها نیز باید به شکل اصلی و نوین خود نوشته می‌شد.

تغییر نام بیش از ۳۰ شهر کشور

در شهریور‌ماه این سال به پیشنهاد فرهنگستان ایران و تصویب هیأت وزیران، نام بیش از ۳۰ شهر کشور به صورت رسمی تغییر یافت.

درباره فروغی، مرد پشت پرده خاندان پهلوی

بنا بر این تصمیم، نام شهر‌های قمشه به شهرضا، ناصری به اهواز، عبادان به آبادان، عباسی به بندرعباس، انزلی به بندر پهلوی، ارومیه به رضاییه، سلماس به شاهپور، هارون‌آباد به شاه‌آباد غرب، بارفروش به بابل، سخت‌سر به رامسر، استرآباد به گرگان، فیض به شهداد، مال‌امیر به ایذه، فلاحیه به شادگان، هفاجیه به سوسنگرد، اشرف به بهشهر و... تغییر یافت.

صحت خبر صادرات ایران به چین

این سند، نامه وزارت امور خارجه به وزارت مالیه است و در آن درباره صحت خبری پرسیده شده که طبق تلگراف کنسولگری ایران در شانگهای، در یک روزنامه چینی درج شده است؛ به این مضمون که ایران بر چای و ابریشم چینی، صددرصد گمرکی مقرر داشته است.

قیام علیه متحدالشکل‌شدن

زمان زیادی از صدور دستور متحدالشکل‌شدن و اجبار برسرگذاشتن کلاه شاپو نمی‌گذشت که در مشهد تظاهراتی علیه این دستورات صورت گرفت. مردم در اعتراض به این دستور‌های حکومتی در مسجد گوهرشاد، اجتماع و به این تصمیم که از سوی دولت به مردم و مسئولان ابلاغ شده بود به‌شدت اعتراض کردند. شیخ بهلول واعظ، در این اجتماع برای مردم سخن گفت و آن‌ها را به پایداری و مقاومت در مقابل دولت تشویق کرد؛ اما ماجرا به همین‌جا ختم نشد. مأموران انتظامی برای متفرق‌کردن مردم اقدام کردند، اما چون مردم متفرق نشدند لشکر شرق، مردم را به گلوله بست و بنا بر روایت تاریخ، نزدیک به ۲ هزار نفر مجروح و کشته شدند.

درباره فروغی، مرد پشت پرده خاندان پهلوی

«قیام گوهرشاد» نامی بود که برای این روز در تاریخ انتخاب شد. در آن تاریخ فتح‌الله پاکروان، والی خراسان، محمدولی اسدی، نایب‌التولیه و سرتیپ ایرج مطبوعی، فرمانده لشکر شرق بودند. بعد از این قیام تعداد زیادی از روحانیان، وعاظ و مدرسان حوزه علمیه از جمله آیات یونس اردبیلی، آقازاده، شیخ‌آقابزرگ شاهرودی، عبدالله شیرازی، هاشم قزوینی و دستغیب به اتهام مشارکت در قیام گوهرشاد توسط نظمیه بازداشت شدند. محمود جم ـ وزیر داخله ـ نیز اطلاعیه‌ای به مناسبت این قیام صادر و اعلام کرد که با مسببین، برخورد خواهد شد. بعد از این اتفاق، محمد‌ولی اسدی، دستگیر و در آذر‌ماه همین سال در مشهد، تیرباران شد.

بازداشت، تبعید یا مرگ

در این سال مانند سال قبل یعنی ۱۳۱۳ تعداد زیادی از مدیران دولتی و مسئولان نظامی کشور بازداشت، تبعید یا به مرگ محکوم شدند. جالب آنکه بسیاری از بازداشتی‌ها از نزدیکان رضاشاه بودند که مورد غضب او قرار گرفتند. در این میان ترکش این برخورد‌ها به مطبوعات ایران نیز اصابت کرد و تعدادی از نشریات که اتفاقا نقش مهمی در تغییر حکومت از قاجار به پهلوی داشتند تعطیل و مدیران‌شان مؤاخذه شدند.

در همین سال حسین دادگر ـ نماینده مجلس و رئیس ۳ دوره مجلس شورای ملی ـ از طریق باکو به اروپا گریخت. امیرلشکر محمد‌حسین آیرم ـ رئیس نظمیه کشور ـ نیز که مدتی بیمار و در بستر بود به بهانه درمان به آلمان رفت و از ترس رضاشاه دیگر به ایران برنگشت. چنان که گفتیم، محمدولی اسدی ـ نایب‌التولیه ـ نیز به اتهام نقش‌داشتن در قیام گوهرشاد، بازداشت و اعدام شد و تجدد (نماینده مجلس) به همراه برادرش رهنما، مدیر روزنامه ایران به عراق تبعید شدند.

علی‌اکبر اسدی (نماینده مجلس و داماد محمد‌علی فروغی) و سلمان اسدی (نماینده مجلس) هم سلب مصونیت و بازداشت شدند. علی منصور ـ وزیر سابق راه ـ هم تحت تعقیب قرار گرفت. نکته مهم در این حوادث، این بود که تقریبا همه کسانی که در این سال و سال‌های قبل بازداشت، محاکمه، زندانی یا اعدام شدند از نزدیکان رضاشاه بودند.

صرف چای، قلیان و سیگار در مراسم ختم، ممنوع!

محمدعلی فروغی در این سال مقرراتی را برای انعقاد مجالس ختم در ایران صادر کرد. بنا بر این مقررات، باید مجالس ختم فقط در چند مسجد که بلدیه یا همان شهرداری آن‌ها را انتخاب می‌کرد برگزار می‌شد. همچنین بنا بر این آیین‌نامه، حداکثر زمان این مراسم ۲ ساعت تعیین شده و صرف چای، قهوه، قلیان و سیگار در این مراسم، ممنوع شد.

ایران به وقت کشف حجاب

رضاشاه از زمان فعالیت در نقش فرمانده نظامی و سپس نخست‌وزیری در پایان حکومت قاجار، تنها یک بار به ترکیه سفر کرده بود؛ سفری که در سال ۱۳۱۳ صورت گرفت. او در این سفر تحت‌تأثیر تصمیمات مصطفی کمال آتاتورک ـ رئیس‌جمهور ترکیه ـ قرار گرفت. از مهم‌ترین این تأثیرات، می‌توان به تصمیم او برای تغییر پوشش در ایران اشاره کرد.

رضاشاه در ۱۷ دی ماه این سال، در حالی که همسر و دخترانش با پوششی متفاوت از پوشش سنتی ایرانیان در جشن دانشسرای عالی حضور یافته بودند، فرمان کشف حجاب را صادر کرد. دستور کشف حجاب اجباری رضاشاه نتوانست مردم را به این کار، مجاب کند و بحث‌وجدل بر سر انتخاب آزادانه حجاب در ایران سال‌ها ادامه داشت.

البته کشف حجاب تصمیمی یکروزه نبود. از اواسط دهه۱۳۰۰ انتقاد به حجاب ـ دست‌کم در تهران ـ آسان‌تر شده بود و گروه‌های فعال جنبش زنان ایران از حجاب انتقاد می‌کردند؛ برای مثال نشریه «عالم نسوان» در سال۱۳۱۰ بحثی درباره حجاب گشود و فراخوانی برای این بحث، چاپ کرد که پاسخ‌های موافق و مخالف داده می‌شد.

درباره فروغی، مرد پشت پرده خاندان پهلوی

در دوره رضاشاه به‌تدریج لباس‌های اروپایی زنان با کنسرت‌های بی‌حجاب قمرالملوک وزیری در باشگاه ایران (به بنیانگذاری تیمورتاش، وزیر رضاشاه که بعد‌ها مغضوب شد و در زندان به قتل رسید) رواج یافت. نخستین شایعات پیرامون قانون جدید، هنگامی پخش شد که رضاشاه تحت تأثیر اصلاحات دمکراتیک در افغانستان قرار گرفته بود و امان‌الله‌خان و ملکه ثریا ـ شاه و ملکه افغانستان ـ در سال۱۳۰۸ به ایران آمدند. ملکه افغانستان بی‌حجاب بود و حضور او جنجالی در میان روحانیان ایران برانگیخت.

سال سیاه مطبوعات ایران

در این سال تعداد زیادی از روزنامه‌ها و نشریات، تعطیل و مدیران رسانه‌ها بازداشت شدند. در فروردین‌ماه این سال امتیاز روزنامه شفق سرخ به مدیریت علی دشتی که سابقه نمایندگی مجلس را نیز داشت، لغو شد و در همان روز امتیاز روزنامه یومیه ایران از زین‌العابدین رهنما به مجید موقر انتقال داده شد. یک ماه بعد حکمت این تعطیلی‌ها و انتقال مجوز‌ها مشخص شد. علی دشتی و زین‌العابدین رهنما در ۲۰ اردیبهشت این ماه بازداشت و به زندان نظمیه منتقل شدند. نهایتا نیز رهنما و برادرش به عراق تبعید شدند.

برکناری نخست‌وزیر پررمزوراز

آذر‌ماه ۱۳۱۴ محمدعلی فروغی که نقش مهمی در روی‌کار‌آمدن رضاخان میرپنج سوادکوهی به‌عنوان شاه داشت، از کار برکنار شد. بی‌شک محمدعلی فروغی، یکی از پررمزوراز‌ترین چهره‌های تاریخ معاصر ایران است؛ کسی که تصمیمات و افکارش سال‌ها در ایران تأثیر‌گذار بود، اما خود او در این سال با دستور شاه از نخست‌وزیری برکنار شد. برکناری فروغی با قیام گوهرشاد، ارتباط مستقیم داشت و دلیل این ارتباط نیز رابطه خویشاوندی محمد‌ولی اسدی با فروغی بود. اسدی پدر داماد‌های فروغی بود و بعد از ماجرای گوهرشاد مورد غضب شاه قرار گرفت.

درباره فروغی، مرد پشت پرده خاندان پهلوی

فروغی به حکم وظیفه و البته با فشار خانواده، برای گرفتن امان‌نامه از شاه برای اسدی اقدام کرد که این موضوع، واکنش شدید شاه را برانگیخت و با دستور شاه، فروغی از کار برکنار شد و مدت‌ها در منزل خود تحت مراقبت نظمیه بود. فروغی حتی از ریاست فرهنگستان ایران نیز کنار گذاشته شد؛ کسی که بی تردید در مساعد‌کردن فضای سیاسی کشور و همچنین راضی‌کردن انگلیس به تغییر سلطنت در ایران، نقش بسیار مهمی داشت.

راه‌اندازی فرهنگستان ایران

در اردیبهشت‌ماه این سال تصمیم گرفته شد که برای توسعه و تکمیل زبان فارسی و وضع واژه‌های جدید فارسی و جایگزین‌کردن آن‌ها با لغات بیگانه، سازمانی با نام فرهنگستان ایران تاسیس شود. در این سازمان نخبه‌های رشته‌های مختلف عضویت داشتند. ریاست این فرهنگستان با محمدعلی فروغی ـ نخست‌وزیر و یکی از چهره‌های نامدار حوزه فرهنگ و ادب ایران ـ بود. فرهنگستان بعد از تاسیس، به وضع لغات و کلمات جدید پرداخت که این کلمات تا امروز ملاک بیشتر کار‌ها و اسامی قرار گرفته است. راه‌اندازی این فرهنگستان را می‌توان ابتکار محمدعلی فروغی برای بومی‌سازی لغات در کشور دانست.

روزی که تهران بدون جنگ تسلیم شد

روزنامه همشهری - فرزانه ابراهیم‌زاده: تهران سحر سوم شهریور۱۳۲۰ که آن طیاره‌های غریبه برسرش کاغذ‌هایی ریختند که رویش نوشته بود ما ایران را اشغال خواهیم کرد، از خواب پرید؛ این آغاز کابوسی بود که ۵ سال طول کشید.

با وجود تهدید‌هایی که مدتی بود از رادیو برلین و رادیو فارسی‌زبان متفقین شنیده می‌شد، اما کسی باور نمی‌کرد که از میان کشور‌های درگیر جنگ هیچ کدامشان سراغی از ایران بگیرند؛ چه برسد به اینکه به طرف تهران بیایند و شهری را اشغال کنند که ۴۰۰سال می‌شد که هیچ بیگانه‌ای مرزهایش را باز نکرده بود. اما تهران مانند ایران در کمتر از ۳ روز تسلیم شد.

تهران بدون جنگ تسلیم شد

تهران سوم شهریور۱۳۲۰ هنوز از خواب بیدار نشده بود که سلیمان‌خان بهبودی سراسیمه با تلفن آقای جم از خواب بیدار شده پشت در اتاق خواب تمام خاتم رضاشاه در کاخ شهوند رفت و با ترس دق‌الباب کرد. کسی جز او جرأت چنین کار و بردن چنین خبری را نداشت. حتی آقای‌جم نخست‌وزیر هم که خبر را از سفرای شوروی و انگلستان شنیده بود جرأت نداشت راهی کاخ سعدآباد شود تا به پهلوی بگوید که نیرو‌های متفق تهدیدشان را عملی کرده و از شمال و شمال غرب و جنوب وارد خاک مملکت شده‌اند و راهی جز ترک مخاصمه نیست.

رضاشاه آن قدر به ارتش قدرتمندی که طی ۱۴ سال گذشته ساخته بود اطمینان داشت که در بدو شروع جنگ اعلام کرد که حاضر نیست به طرف هیچ کدام از طرفین وارد جنگ بین‌الملل شود. او درست ۲ سال پیش در ۱۰شهریور۱۳۱۸ رسما اعلام بی‌طرفی کرده‌بود. هرچند پنهانی با رایش و پیشوای آلمانی‌ها در تماس بود و همین ۲‌ماه پیش پیام هیتلر را گرفته بود که بی‌طرفی ایران را ستوده و به او قول داده بود وقتی دشمنانش را از پا درآورد این همراهی را فراموش نکند.

رضاشاه حتی برای محکم‌کاری به بهای از دست دادن کوه‌های آرارات کوچک و بخشی از سهم ایران در هیرمند و اروندرود سه همسایه‌اش را پای میزی کشانده بود که پیمانی امضا کنند که مهم‌ترین بندش حراست از مرز‌های یکدیگر در مقابل دشمن خارجی و بستن مرز‌ها درصورت حمله بود. حالا او در کاخ شهوند پشت دیواری که آن پیمان را امضا کرده بودند می‌شنید یکی از آن سه همسایه پیمان سعدآباد را نقض کرده و حالا ایران با اینکه اعلام بی‌طرفی کرده وارد جنگ شده است.

تهران بدون هیچ مقاومتی دست‌ها را بالا برد و تسلیم شد و نیرو‌های متفق، ۳ روز بعد فاتحانه از شهری که حالا سال‌ها بود دروازه نداشت گذشتند و نیرو‌های خود را در شهر مستقر کردند. انگلیسی‌ها زمین‌های جلالیه و یوسف‌آباد را گرفتند و آمریکایی‌ها در ده امیرآباد و روس‌ها در دولاب مستقر شدند.

تهران بدون هیچ مقاومتی دست‌ها را بالای سر برده و تسلیم شده و قرار بود در ۵‌سال آینده ببیند که سربازان در میان شهر قحطی‌زده و حالا اشغال‌شده تهران برای خودشان راه می‌روند و مشروب می‌خورند و قهقهه می‌زنند. قرار بود ببیند سربازانی که بعد از مدت‌ها حضور در جبهه حالا به شهر رسیده بودند چطور با آن‌ها مانند اسیران جنگی رفتار می‌کنند. قرار بود ببیند که چطور برای ۵‌سال حکومت مرکزی عملا هیچ‌کاری نمی‌کند و این متفقین هستند که برای مردم تصمیم می‌گیرند. قرار بود برای ۵‌سال آینده یک کشور جنگ‌زده باشد بدون اینکه یک تیر در کشورش شلیک شده باشد یا سربازانش در جنگ شرکت کنند.

وضعیت در سعدآباد و کاخ مرمر هم خوب نبود. رضاشاه هرچند از خشم به‌خود می‌پیچید، اما هیبت و هیمنه‌اش ریخته بود و از روز سوم شهریور روزبه‌روز پیرتر می‌شد. مملکت عملا از چهارراه استانبول و پارک اتابک اداره می‌شد. متفقین می‌گفتند سفارت آلمان بسته شود، مهندسان آلمانی از ایران بیرون بروند و او چه بخورد و چه بپوشد. دولت جم در آخرین التیماتوم متفقین که خواسته بودند همه نیرو‌های آلمانی ظرف ۲۴ ساعت ایران را ترک کنند و تهدید به حمله دوباره کرده بودند سقوط کرد.

راه نجات ایران از حمله دوباره در دست یک نفر بود؛ محمدعلی فروغی. فروغی خانه‌نشین آن روز‌ها نخستین و آخرین کسی بود که در مقابل او سر خم نکرده بود، ولی می‌توانست گره این مشکل را باز کند. ذکاءالملک بعد از ماجرای مسجد گوهرشاد و اعدام پدر دامادش وقتی با آن فضاحت از کاخ بیرون رفته بود در خانه کوچکش در حاشیه میدان مشق با بیماری‌های گوناگون روی آخرین تصحیح‌های شاهنامه کار می‌کرد.

او در پاسخ درخواست شاه که او را خواسته بود گفته بود خودشان گفتند به دربار نیا اگر کاری دارند بیایند اینجا. شاه مستاصل‌تر از این بود که بخواهد به پیرمرد خرده بگیرد. حتی وقتی گفتند آقا بیمار است و اگر می‌خواهید او را ببینید باید به اتاق خوابشان بیایید بدون حرف در ماشین را باز کرد و به سلیمان‌خان گفت که در ماشین بماند.

فروغی به بهانه ضعف از تخت بیرون نیامد و حرف‌های او را شنید و با چند جمله پاسخش را داد: «اعلیحضرت! کشور‌های متفق تصمیم‌شان بر رفتن شماست. اگر می‌خواهید اساس سلطنت پهلوی حفظ شود؛ که آن‌ها هم همین را می‌خواهند همین امشب متن استعفایتان را در این اتاق بنویسید و به نفع ولیعهد جوان کناره‌گیری کنید. حاضرم با همه ضعف و پیری کنار ایشان بمانم و نگذارم مملکت ایران از دست برود».

صبح فردا مدیر پخش رادیو، خبر مهم را از دربار روی میز گوینده گذاشت: خبر کناره‌گیری رضاشاه از سلطنت و تفویض اختیارات خود به ولیعهد جوان.

چرا ارتش رضاخانی برابر متفقین مقاومت نکرد؟

تهران بدون جنگ تسلیم شد

هومن زالپور: در مورد وقایع شهریور ۱۳۲۰ و هجوم متفقین به ایران، گزاره‌هایی که به کثرت از آن یاد می‌شود این است که اساساً ارتش رضاشاه برای سرکوب داخلی و مردم شکل گرفته و نوسازی شده بود و استدلال حامیان این گزاره هم این است که این ارتش مکرراً به سرکوب عشایر و طوایف و قیام‌های داخلی نظیر گوهرشاد پرداخت، اما نتوانست در برابر قوای متفقین مقاومت کند. به‌نظر صاحب این قلم، این گزاره، گزاره درستی نیست.

پیشرفت و مدرن‌سازی ارتش که از اوان عصر قاجار شروع شده بود، در دوره رضاشاه نیز ادامه یافت که در این دوره با توجه به‌وجود اختلالات و مشکلات کمتر، سرعت این پیشرفت افزایش یافت. اما اینکه چرا این ارتش نتوانست جلوی هجوم متفقین را بگیرد، به علل و عوامل درونی و بیرونی مختلفی بستگی دارد؛ نخست اینکه با هجوم متفقین به ایران، هیچ‌گونه قاطعیت و تصمیم جدی از سوی شخص اول مملکت برای برخورد با متفقین و نیرو‌های بیگانه که به ایران حمله کرده بودند، وجود نداشت.

رضاشاه با شنیدن این خبر کاملاً سردرگم و مردد شد و نمی‌دانست دقیقاً چه کاری باید انجام دهد و حتی فرمان بسیج عمومی هم صادر نکرد. با فاصله چند روز طرح ترک مخاصمه نیز در «شورای دفاع کشور» به تصویب رسید و با موافقت رضاشاه نبرد کوتاه با متفقین که شکل تدافعی داشت، متوقف شد. موضوع دوم این است که اگر اساساً قرار بود مقاومت و جنگی دوجانبه یا چندجانبه هم رخ‌دهد، ارتش ایران به‌رغم نوسازی‌ها و پیشرفت‌ها، باز هم در برابر دو ابرقدرت یعنی اتحاد جماهیر شوروی و بریتانیا ضعیف بود و اگر قرار بود ما وارد یک جنگ تمام‌عیار و طولانی‌مدت با این دو قدرت بشویم، به‌احتمال بسیار قوی باز هم شکست می‌خوردیم.

مقاومت‌های محدودی که در شمال و جنوب به چشم می‌خورد، غالباً با تدبیر و ابتکار‌عمل خود فرماندهان لشکر‌ها یا دیگر امرای ارتش صورت‌گرفت. مسئله سوم این است که خود رضاشاه و دولت مستقر در آن زمان، انتظار هجوم متفقین به ایران را نداشتند و تصور می‌کردند با اخراج تعدادی از آلمان‌ها از ایران و تغییر کابینه یا روی کار آمدن کابینه‌ای که مورد‌تأیید متفقین باشد، دیگر بهانه لازم برای هجوم از متفقین گرفته‌شده و سلسله‌ای از گزارش‌های مرزی که نشان از تحرکات مرزی متفقین در سرحدات جنوب و شمال می‌داد ظاهراً به درستی منعکس و منتقل نمی‌شد و چنین حمله‌ای متصورنبود.

از دیگر سو رضاشاه در نیمه‌دوم سلطنت، به‌شدت نسبت به اطرافیان و رجال سوءظن پیدا کرده و امرای ارتش هم از این سوءظن در امان نماندند تا جایی که وزیر جنگ رضاشاه یعنی جعفرقلی خان بختیاری سردار‌اسعد به زندان افتاد و در زندان به قتل رسید. پس از حبس و قتل این وزیر جنگ، وزرای جنگ بعدی که سه نفر بودند، کفیل وزارت جنگ محسوب می‌شدند؛ یعنی رسماً فاقد عنوان وزیر جنگ بودند و حق شرکت در جلسات هیأت‌وزیران را هم نداشتند و صرفاً به‌عنوان کفیل و سرپرست برای این وزارتخانه تعیین می‌شدند. سوءظن رضاشاه علاوه بر وزیر جنگ، بسیاری از امیران نظامی را که پس از کودتا یار و یاور رضاخان سردار سپه و سپس رضاشاه بودند، به سرنوشت ناگواری دچار کرد.

برای مثال، امان‌الله میرزا جهانبانی که نخستین رئیس ارکان حرب (معادل ستاد ارتش) قشون متحدالشکل بود، در سال ۱۳۱۶ زندانی و خلع درجه شد و بسیاری دیگر یا خانه‌نشین یا دچار تنزل درجه شدند. همینطور کارنامه رضاشاه در تضعیف و سرکوب عشایر و قیام‌ها و دیکتاتوری‌ای که نسبت به مردم اعمال می‌کرد، باعث شد تا در اواخر سلطنتش طوایف و عشایر و بسیاری از مردم دل‌خوشی از او نداشته باشند و در زمان هجوم متفقین مقاومت‌های مردمی به آن شکلی که در جنگ‌جهانی اول شکل گرفت و مردم با نیرو‌های خودجوش به شکل محلی مقاومت می‌کردند، اتفاق نیفتاد. همانطور که مستنداً بار‌ها گفته شده است، در زمان خروج رضاشاه از کشور توده مردم از رفتن او ناراضی و ناراحت نبودند و با وجود اینکه کشور به‌دست بیگانگان افتاده بود، به‌نظر می‌رسید که به عکس، مردم از رفتن وی کاملاً خشنود بودند.

سقوط رضاشاه؛ خواست مردم یا قدرت انگلیس؟

تهران بدون جنگ تسلیم شد

رحیم نیکبخت: در شهریور ۱۳۲۰، ایران از ۲ طرف مورد‌حمله متفقین قرار‌گرفت. البته جنگ‌جهانی دوم مدت‌ها پیش از این آغاز شده و اروپا درگیر این جنگ بود. تحولات عمده پیش از این در اروپا شکل گرفته‌بود و از سوی دیگر، ابتدا آلمان با اتحاد جماهیر شوروی کاری نداشت، چون ارتباطاتی هم با هم برقرار کرده‌بودند، اما در مقطعی دیگر، آلمان به اتحاد جماهیر شوروی حمله می‌کند، چون قصدش این بوده که وارد قفقاز شود و از قفقاز به خاورمیانه و کشور‌های منطقه دسترسی بیابد.

سلسله ارتباطاتی هم در دوره پهلوی اول بین ایران و آلمان وجود داشت. مستشاران اقتصادی، فنی و تجاری آلمان در ایران فعال بودند که البته زیر سلطه و نظر انگلیسی‌ها این ارتباطات ادامه داشت. در این شرایط می‌بینیم که انگلیسی‌ها پیگیر این موضوع هستند که مستشاران آلمانی از ایران اخراج شوند. البته مسئولان امر هم فعالیت‌هایی می‌کنند و به این نتیجه می‌رسند و به انگلیسی‌ها اعلام می‌کنند که بسیاری از آن‌ها مهلتشان به پایان خواهد رسید و به محض اینکه زمان استقرارشان تمام شود، ایران را ترک خواهند‌کرد.

البته قطعاً در میان این مأموران و مستشاران، جاسوسان آلمانی هم حضور داشتند که نمی‌توان این موضوع را انکار‌کرد، اما در شرایط حاکم، حکومت ایران شرایط انگلیسی‌ها را در اخراج آلمانی‌ها عملی کرده و به اجرا می‌رساند که ناگاه در شهریور ۱۳۲۰، ایران به اشغال متفقین درمی‌آید و شبانه سفیر ایران را در مسکو احضار می‌کنند و یادداشت وزارت خارجه اتحاد جماهیر شوروی تسلیم می‌شود که به جهت اینکه خطر جاسوسان آلمانی در میان است ما ایران را اشغال می‌کنیم. در این شرایط حکومت ایران و رضاشاه در موقعیتی بحرانی قرار‌می‌گیرند. رضاشاه در شرایط ناامنی و آشوب به قدرت رسید.

مشروطه به نتیجه نرسیده بود و به جای اینکه عدالت حاکم شود و بحران‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی رفع شود، تشدید شده بود و رضاشاه با استقرار در قدرت تا حدودی توانسته بود آن آشوب‌های محلی و نافرمانی‌ها را سرکوب و ثباتی ایجاد کند، اما ثبات او دمکراتیک و مورد‌رضایت عمده نبود بلکه با سلطه و ستمگری تلاش داشت که مخالفان و گردن‌کشان را سرکوب کند. در این بین ارتش تقویت می‌شود، اما نه برای ایستادگی در مقابل بیگانگان و دفاع از مرزها، بلکه سرکوب مناطقی که مستعد اعتراض بودند و البته سرکوب مردم! در این شرایط به پایان سیاست رضاشاه به‌ویژه برای انگلیس می‌رسیم.

آن‌ها به این نتیجه رسیدند که رضاشاه باید از سلطنت خلع و شخص دیگری جایگزین او بشود. این نقل‌و‌انتقال با مدیریت فروغی که پس از واقعه مسجد گوهرشاد مغضوب شده و دامادش هم اعدام شد، انجام‌می‌گیرد. فروغی وظیفه را بر عهده می‌گیرد که سلطنت را از رضاشاه به محمدرضاشاه منتقل کند. چون خودش هم با انگلیسی‌ها روابط نزدیکی داشت و اسم او هم جزو تشکیلات فراماسونری بود.

تهران بدون جنگ تسلیم شد

اما انگلیسی‌ها به‌دلیل اینکه تلقی نشود که محمدرضا‌شاه به راحتی به سلطنت رسیده، پیشنهاد می‌کنند که یکی از شاهزادگان قاجاری هم برای سلطنت ایران نامزد شود که این بیشتر برای ترساندن محمدرضای جوانی است که تجربه چندانی نداشته و می‌بینیم که با این دو موضوع در تلاشند که هر‌چه بیشتر محمدرضا‌شاه را وامدار و مدیون خودشان کنند. در مجموع می‌توان این را گفت که رفتن رضاشاه از قدرت، خواسته قلبی مردم بود.

او به بهای ایجاد امنیت، آزادی‌های جامعه را سلب کرد. آزادی مطبوعاتی وجود نداشت و آزادی‌های اجتماعی و فرهنگی که در جوامع دمکرات وجود دارد در دوره رضاشاه به هیچ‌وجه به چشم نمی‌خورد و نوعی اختناق همه‌جانبه کشور را فرا‌گرفته بود و آزادی‌خواهان دوره مشروطه مانند فرخی‌یزدی و مدرس به قتل رسیدند.

در یک کلام مردم خواهان رفتن رضاشاه بودند، اما توان بیرون‌راندن او را از دایره قدرت نداشتند؛ به‌ویژه جامعه مذهبی که با محدودیت‌های بسیاری مواجه‌بود. محدودیت‌های عزاداری محرم، کشف حجاب و اتحاد لباس و واقعه مسجد گوهرشاد سیاست‌هایی بود که به شکل خشن ایجاد می‌شد و به هیچ‌وجه جنبه فرهنگی و آرام نداشت. رفتن رضاشاه با خواست و نظر انگلیسی‌ها بود؛ همانطور که آمدنش هم با خواست و نظر انگلیسی‌ها انجام شد.

دستور رسید از ارتش سرخ پذیرایی شود

تهران بدون جنگ تسلیم شدمصطفی شوقی: متنی که می‌خوانید، گزارش محرمانه علی‌محمد مجد، استاندار استان یکم – گیلان – به وزارت کشور است که درباره وقایع اشغال ایران توسط قوای شوروی در شهریور ۲۰، نوشته است. علی‌محمد مجد، داماد محمدولی‌خان تنکابنی سپهدار اعظم از رجال مطرح مشروطه‌خواه و رئیس‌الوزرای آن دوره است.

او در دولت‌های متعدد عصر رضاشاهی در وزارت صناعت و استانداری خدمت کرده است. در دوران اشغال ایران توسط متفقین استاندار استان یکم، گیلان و استان‌های زنجان، قزوین و مرکزی کنونی به اضافه شهرستان تنکابن بود. او در گزارشی مبسوط روند اشغال ایران توسط قوای شوروی را شرح داده است که بخشی از این سند که برای نخستین بار در همشهری منتشر می‌شود را می‌خوانید.

«ساعت شش صبح دوشنبه سوم شهریور جهازات جنگی شوروی به ساحل ایران نزدیک و روز‌های سوم، چهارم و پنجم و صبح ششم از دریا و هوا بکرات پهلوی (انزلی)، رشت، لاهیجان، شفارود و حتی رودبار را بمباران کرده و نیز اوراقی منتشر نمودند و از طرف ارتش هم جواب داده شد. ساعت ده صبح پنجشنبه ششم شهریور فرماندهی لشگر گیلان توسط تلفون اطلاع دادند که دستور ترک مقاومت رسیده است.

از این جهات مراتب به همگی اعلام و حتی شب جمعه هفتم شهریور چراغ‌ها روشن بود، ولی روز جمعه ساعت ۸ صبح طیارات شوروی در همه جا حمله کرده و در همه جا مخصوصا سربازخانه رشت، پهلوی، لاهیجان، لنگرود، رودسر، شفارود، و حسن کیاده مورد حمله واقع تلفات جانی وارد آمد. پس از اینکه از ساعت ۱۱ تا یک بعد از ظهر به‌وسیله تلفون مراتب بعرض دفتر مخصوص شاهنشاهی و جناب نخست‌وزیر رسانید بعد از‌ظهر لشگر اطلاع دادند که از دفتر مخصوص شاهنشاهی جواب رسیده که سوءتفاهم بوده.

ساعت پنج بعد از ظهر جمعه هم فرماندهی لشگر اطلاع دادند که از تهران دستور داده شده است که از قشون شوروی پذیرایی و هر دستوری دارند انجام داده شود؛ و خلاصه در ساعت ۵/۵ جمعه لشگر شروع به تحویل اسلحه و از ساعت ۷ تا ۱۱ هم قشون شوروی اسلحه شهربانی و امینه را دریافت و بانک ملی و تلگراف‌خانه و تلفون‌خانه و زندان را بازدید و کلید‌های تلگرافخانه را کشیده و مأمور گذاردند.»

در ادامه این گزارش تلخ که استاندار به مرکز فرستاده است ضمن بیان اینکه احساسات وطن‌پرستانه در میان مردم جاری است به تلفات ورود ارتش سرخ به حدود گیلان اشاره شده است؛ «در پهلوی خسارت کم است، ولی تلفات جانی در غازیان زیاد است. در رشت بسربازخانه خرابی وارد شده است یک خانه هم خراب شده و یک نفر زخمی شده‌اند. تلفات سربازخانه در روز جمعه به ۴۰۰ نفر تخمین زده‌اند، ولی حداقل دویست نفر قطعی است. در لاهیجان ۱۹ نفر کشته شده‌اند و ۹ نفر زخمی حتمی است.»

گزارش علی‌محمد مجد با کمبود خواربار و ضرورت حفظ امنیت به پایان می‌رسد و او از وزارت کشور می‌خواهد که نسخه‌ای از این گزارش به دفتر مخصوص شاه که خود راهی تبعید بود و منصور، نخست‌وزیر که عزل شده و فروغی به جایش نشسته‌بود، ارسال شود. در ماه‌های بعد قوای ارتش سرخ در گیلان با دخالت‌های آشکار در زندگی و اقتصاد مردم شرایط خاصی را در این بخش از ایران به‌وجود آوردند.

اشغالگران برای ایران تعیین‌تکلیف می‌کنند

تهران بدون جنگ تسلیم شد

بعد از اشغال ایران توسط قوای متفقین، قوای نظامی ۳ کشور شوروی، انگلیس و آمریکا، هر کدام در دایره جغرافیایی‌ای که حضور داشتند نسبت به حاکمیت ملی ایرانیان در مناطق اشغالی دست‌درازی و با فرامینی که مخالف دولت مرکزی ایران بود، نسبت به حقوق ملی اقدام می‌کردند.

نمونه این مسئله بر اساس سندی که برای نخستین بار منتشر می‌شود، فرماندار شهر رشت در گزارشی محرمانه به وزارت کشور می‌گوید که فرمانده قوای شوروی در این شهر به فرمانده نظمیه شهر رشت گفته است که مطابق دستوری که به وی رسیده کلیه افراد نظامی مستقر در نظمیه اعم از پایه‌ور، سرپاسبان و پاسبان نباید بیشتر از ۵۱ نفر باشد. بر اساس این نامه، فرمانده شهر رشت با کنسول شوروی در رشت تماس گرفته و کیفیت ماجرا را پرسیده است که وی نسبت به پاسخگویی استنکاف یا اظهار بی‌اطلاعی کرده است.

افتتاح کتابخانه ملی با مجوز رضا شاه

روزنامه همشهری - فرزانه ابراهیم‌زاده: ۳ شهریور ۱۳۱۶ در خیابان رفاییل بین میدان مشق که حالا مدتی بود با اسم باغ ملی داشت یکی یکی فضاهایش را به بنا‌های مهم دولتی و حکومتی می‌داد و بیمارستان دولتی که یکی دو سال بود به فرمان شاه به نام بزرگ‌ترین پزشک تاریخ ایران سینا نامیده می‌شد جنب و جوش زیادی برپا بود.

کتابخانه ملی ایران افتتاح شد

بسیاری از چهره‌های فرهنگی و شناخته شده به مراسم افتتاحیه یکی از دو ساختمان آجری تازه ساخته شده در این خیابان دعوت شده بودند. ساختمانی شبیه مسجد‌های دوران سلجوقی با همان آجر‌های نما و ستون‌های اطراف دری چوبی که نام «کتابخانه ملی» را به خط نستعلیق بالای سردر خود داشت. رؤیای چندین ساله اهل فرهنگ و هنر ایران بالاخره به ثمر رسیده بود و حالا تهران به جمع شهر‌هایی پیوسته بود که کتابخانه ملی واقعی داشتند؛ کتابخانه‌ای در مدل کوچک‌تر کتابخانه کنگره آمریکا و کتابخانه ملی بریتانیا با میز و نیمکت‌های چوبی و پنجره‌های بزرگ و دل‌باز به سمت خیابان.

اما رسیدن به این‌رؤیا ۷۰ سالی طول کشید؛ از زمانی که نخستین کتابخانه دولتی در یکی از اتاق‌های دارالفنون تهران راه‌اندازی شد تا کتابخانه میرزا محمود احتشام‌السلطنه در خانه‌اش در خیابان علاالدوله روبه‌روی میدان مشق.

هزاران اتفاق در این سال‌ها افتاد تا کتابخانه ملی نتواند پا بگیرد، تا اینکه در سال ۱۳۱۲ علی‌اصغر حکمت، کفیل وزارت معارف طرح ساخت کتابخانه عمومی معارف را به مجلس ارائه کرد و قرار شد بعد از تدوین نظامنامه کتابخانه ملی راه‌اندازی شود. اما آنچه به ساخت کتابخانه ملی مهر تأیید زد گردهمایی بزرگ مستشرقین در کنگره هزاره فردوسی بود. ۴۰ ایرانشناس بزرگ از سراسر جهان با یک بغل کتاب نفیس به تهران آمده بودند و این کتاب‌ها باید در کتابخانه‌ای مرجع به نمایش درمی‌آمد.

حکمت که کمی قبل از این آندره‌گدار، باستان‌شناس و معمار فرانسوی و رئیس اداره عتیقات را مأمور ساخت موزه ملی کرده بود در یکی از جلساتی که با این معمار فرانسوی عاشق ایران داشت، به او پیشنهاد کرد که طرحی هم برای ساخت کتابخانه ملی بدهد.

کتابخانه ملی ایران افتتاح شد

مسئله اصلی محل کتابخانه بود که به پیشنهاد گدار زمین خالی‌ای که برای نگهداری ماشین‌های برخی از نهاد‌های داخل میدان مشق بود و در شمال زمین موزه قرار داشت را به کتابخانه اختصاص دادند. این زمین در حاشیه خیابان رفاییل بود. خیابانی که به‌خاطر کتابفروشی و نشر رفاییل معروف بود و بعدتر نام قوام‌السلطنه را به‌خود گرفت. با آنکه گرفتن آن زمین کار سختی بود، اما حکمت قول داد تا آن را از شاه بگیرد و از گدار خواست تا طرح موزه را آماده کند.

برخلاف انتظار حکمت در دیداری با رضاشاه به راحتی مجوز ساخت بنا در این دو زمین را گرفت و کار ساخت‌وساز کتابخانه ملی هم همزمان با موزه ایران باستان پیش رفت.

گدار در طراحی کتابخانه نگاهی به طرح قبلی‌اش برای موزه ایران باستان داشت، ولی نگاهی هم به کتابخانه ملی بریتانیا. طرحی که از نظر علی‌اصغر حکمت شاهکار بود؛ اما شاه معتقد بود که این طرح مسخره و اسراف است.

رد شدن این طرح باعث شد تا گدار که سرخورده شده بود با توجه به وسعت ۱۰۰۰ مترمربعی که در اختیارش بود ساختمان جدید کتابخانه را طراحی کند. با این همه او در طراحی جدید کتابخانه از هیچ‌چیز کم نگذاشت. نکته قابل توجه در طراحی کتابخانه ملی تناسب آن با ساختمان موزه ملی ایران بود. شاید در تهران هیچ ساختمانی نباشند که این قدر با یکدیگر تناسب داشته باشند. از آن جایی که گدار در طراحی موزه ملی از معماری طاق کسرا الهام گرفته بود ساختمان کتابخانه را نیز متناسب با آن طراحی کرد و تلفیقی از معماری کهن ایران و معماری اسلامی را در طراحی به‌کار گرفت.

او در انتخاب نوع مصالح نیز تقارن و تناسب این بنا را با بنای موزه درنظرگرفت و بهترین مصالح معماری را از سراسر ایران در ساختن این بنا به‌کار گرفت. کتابخانه در ابتدای سال۱۳۱۶ به پایان رسید و مخزن‌هایش پر از کتاب شدند. اما تا شهریور‌ماه که موزه ملی هم کامل شد به‌طور رسمی افتتاح نشد. اما قرائنی وجود دارد که این کتابخانه از خرداد‌ماه برای مراجعه‌کنندگان باز بوده است.

در روزنـامه اطلاعات مـورخ ۱۸ خرداد۱۳۱۶ خبـر «افتتـاح کتابخانه ملی ایـران» ایـن چنین درج شـده اسـت: «عمـارت جـدیـد کتابخانه ملی که در شمال عمارت موزه ایران باستان در خیابان رفاییل ساختمان شده است از هر حیث آماده شد، و از روز دوم تیر‌ماه افتتاح و تالار مطالعه کتابخانه همه روزه به استثنای ایام تعطیل از ساعت هفت صبح تـا یک‌ساعت بعـد از ظهر برای استفاده مراجعه‌کنندگان دایر خواهد بود».

کتابخانه ملی ایران افتتاح شد

زیـربنـای کتابخانه ملّـی ایران ۵۵۰ متر در ۲ طبقـه بود. دو طبقه زیر برای مخازن طراحی شده بود. در طبقه اول علاوه بر ورودی و بخش‌های اداری تالار نمایش، تـالار فـردوسـی، بخش نشـریـات و خدمات فنی قرار داشت. تالار مطالعه نیز در طبقه دوم راه‌اندازی شده بود. این تالار (برای حدود ۶۰ نفر) و مخازن کتاب‌ها اختصاص داشت. مخازن کتابخانه کلاً برای ۴۰ هزارجلد کتاب طـراحی و ساخته شـده بـود. برای تجهیز مخزن کتابخانه ملی نیز در خرداد ۱۳۱۶ مجموعا ۱۳۷۱۲ نسخـه چاپی و خطی- در چند نوبـت- بـه کتابخانه تحویل داده شد.

هفتم اسفند سالروز درگذشت علامه "علی‌اكبر دهخدا"

( زاده ۵ اسفند ۱۲۵۷ تهران -- درگذشته ۷ اسفند ۱۳۳۴ تهران ) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار و فرهنگ‌نویس بزرگ

دهخدا علوم ابتدايي و سطوح عالي را در ايران گذراند. سپس براي تكميل علوم جديد به اروپا سفر کرد و مدت پنج سال به تحقيق و تفحّص پرداخت. بازگشت دهخدا به ايران مصادف با نخستين طليعه افكار آزاديخواهانه و شروع مبارزات جنبش مشروطيت در ايران بود. دهخدا كه با استبداد و مظالم آن زمان شديداً مخالف بود، به صف مبارزان پيوست و به نگارش مقالات تند و طنزآميز پرداخت. او كه از همكاران روزنامه صوراسرافيل بود، پس از توقيف و تعطيلي آن روزنامه به اروپا تبعيد شد. دهخدا پس از استقرار مشروطيت به ايران بازگشت و در روزنامه هاي مختلف نويسندگي كرد. او در دوران جنگ جهاني اول و مهاجرت آزاديخواهان،  در يكي از ايلات بختياري منزوي شد و در آنجا مقدمات تدوين لغتنامه بزرگ خود را پي‌ريزي کرد، اين اثر مهم علمي و ادبي دهخدا، آنچنان گسترده، دقيق و غني است كه مي‌توان آن را يكي از شاهكارهاي بزرگ زبان فارسي در قرن اخير دانست. كارهاي ادبي و انتقادي دهخدا از نظر سبك و سليقه كم‌نظير است و نوآوري او در طنزنويسي، مكتبي نوين در زبان و ادبيات فارسي به وجود آورده است. در زمينه شعر نيز، آثاري برجسته دارد كه با بياني ساده و دلنشين سروده شده است. دهخدا همچنين با گردآوري كتاب امثال و حكم كه مجموعه‌اي از بيست و چهار هزار ضرب‌المثل فارسي است، نخستين فرهنگنامه عرفي و عاميانه را در زبان فارسي تدوين كرد. 
علی‌اکبر دهخدا، سرانجام در ۷۶ سالگي درگذشت و در گورستان ابن بابويه به خاک سپرده شد.

آشنایی با سیر حکمت در اروپا محمد علی فروغی

برترین ها: آشنایی ایرانیان با غرب پس از شکست در جنگ با روس و از دست رفتن قفقاز، از سوراخ لوله توپ بود. پیش از آن جسته و گریخته و از سر تفنن چیز‌هایی از غرب به گوش درباریان خورده بود، اما آن هیبتِ نظامی که قشون ایلاتی ایران از سپاه روس دیدند، عباس میرزایِ ولیعهد را از دنیای مانوس ایرانی - شرقی به یکباره در ورطه‌ای انداخت که نمی‌دانست زور و بُنیه حریف از کجا می‌آید و همین بود که از موسیو "ژوبز" فرانسوی، فرستاده ناپلئون پرسید: "نمی‌دانم این قدرتی که شما اروپایی‌ها را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چیست؟ "

کتاب‌های صد سال اخیر ایران؛ محمدعلی فروغی اولین راوی حکمت اروپایی برای ایرانیان

چیزی نگذشت که این ضعف ساختاری به فقدان دانش و فن، تعبیر شد و به دوران امیرکبیر، دارالفنون، به عنوان اولین دانشگاه به سبک غربی در ایران برپا گشت و مُحصلین ایرانی هم به فرانسه و بریتانیا اعزام شدند.

با این حال آنچه دربار و شاه چه در دوره قاجار و چه پهلوی از غرب می‌پسندیدند، اقتباسِ فن جنگ و سپاهی‌گری و مهندسی و پزشکی بود و فلسفه به عنوان دانشی که نمی‌توان دستاورد عینی‌اش را لمس کرد، اصلا به چشم نمی‌آمد.

در میان علما و میراث داران علوم قدیمه هم بضاعت فلسفیِ باقی مانده از مشاییونِ ابن‌سینایی و حکیمانِ ملاصدرایی که بیشتر حاشیه‌نشینانِ حوزه‌های علمیه بودند- فلسفه‌دانی و خوانی هیچ گاه مقبول فقیهان نبود- به نوعی خودبسندگی ختم می‌شد که نه اشتیاقی برای دانستن فلسفه نوین داشت و نه حتی در مواجهه با مسائل فلسفی تازه تاملی می‌کرد و بنابر روحیه همه چیزدانی که داشت، مطلب جدیدی در اندیشه غربی نمی‌دید.

در چنین حال و روزی محمدعلی فروغی همت کرد و تاریخ فلسفه غرب را به مزاج و ذائقه دستگاه فکری ایرانی نوشت. کاری که پیش از او کسی انجام نداده بود و اگر نام یکی دو فیلسوف غربی در آثار ملکم خان و آخوندزاده دو روشنفکر دوران ناصرالدین شاه آمده بود، نه در پی شرح احوال تفکر، که بیشتر به سیاست می‌آمیخت.

اما تاریخ فلسفه‌ای که فروغی نوشت، یکسره بررسی افکار و احوال فیلسوفان مغرب زمین بود و خواننده پس از اینکه سه جلد کتاب را می‌خواند به درک و شعوری تازه دست می‌یافت و حداقل اینکه می‌دانست قوت ِفرنگ نه از توپ و طیاره که از روش بدیع اندیشیدن است که به اختراع و تکنولوژی و زیستنی متفاوت می‌انجامد..

کتاب‌های صد سال اخیر ایران؛ محمدعلی فروغی اولین راوی حکمت اروپایی برای ایرانیان

در شناساندن علم نوین و فلسفه غرب، محمد علی فروغی تا سال‌ها تنها و پیشتاز ماند. اولین ترجمه‌ها در فیزیک و طب و نجوم که در واقع اولین کتب دانشگاهی ایران است هم از اوست.

ادامه نوشته

زندگی سیاسی و فکری سید حسن تقی زاده

وب‌سایت تاریخ ایرانی: اگر اندک علاقه‌ای هم به خواندن تاریخ معاصر داشته باشید، نام او را در برش‌های مختلفی از تاریخ یکصد ساله ایران می‌بینید؛ سید حسن تقی‌زاده. فعالیت سیاسی تقی‌زاده با پارلمان آغاز شد و با پارلمان به پایان رسید، او به نمایندگی از اصناف تبریز در اولین دوره مجلس شورای ملی به پارلمان وارد شد و هنگامی که در نود سالگی به دلیل زمین‌گیر شدن از سیاست کناره گرفت نیز نماینده مجلس سنا بود.
 
زندگی طوفانی تقی‌زاده محدود به عضویت در پارلمان نبود. او سال‌های متمادی وزیر و سفیر بود و افکارش در فضای روشنفکری ایرانی موافقان و مخالفان فراوان داشت. قضاوت مورخان و موثران تاریخ ایران اما در خصوص عملکرد سیاسی و فکری تقی‌زاده در دوره‌های مختلف تاریخی چنان است که می‌باید نزدیک به یک قرن زندگی او را به دوره‌های مختلفی تقسیم کرد. چنانکه محمدعلی همایون کاتوزیان، زندگی تقی‌زاده را مصداق «سه زندگی در یک عمر» می‌داند.(۱)

گزارشی از زندگی سیاسی و فکری سید حسن تقی‌زاده

روشنفکری جوان در عهد ناصری

سید حسن تقی‌زاده در ۱۲۵۷ شمسی در تبریز متولد شد. پدرش امام جماعت مسجدی در تبریز بود. تقی‌زاده به مانند بسیاری دیگر از روشنفکران ایرانی با تحصیلات مذهبی آغاز کرد. پدرش که شاگرد شیخ حسین انصاری از علمای به نام نجف بود آرزو داشت فرزندش را برای اخذ اجتهاد به نجف بفرستد. تقی‌زاده از هشت سالگی تحصیل مقدمات عربی و از چهارده سالگی تحصیل علوم عقلی، ریاضیات و نجوم و هیئت را شروع کرد. در حکمت قدیم، طب جدید، علم تشریح و هیئت جدید درس خواند. در مدرسه آمریکایی تبریز با علوم جدید آشنا شد. اصول فقه را نزد میرزا محمود اصولی و حاج میرزا حسن فرا گرفت. او اما به دور از چشم پدرش و به همراه میرزا محمدعلی‌خان تربیت به یادگیری زبان فارسی و علوم غربی همت گمارد.

سید حسن تقی‌زاده جوانی بیست ساله بود که روشنفکران ایرانی در آخرین سال‌های حکومت ناصرالدین شاه با مشاهده عقب‌ماندگی ایران از غرب، فریاد تجددخواهی سر داده بودند. تبریز در آن روز‌ها دومین شهر بزرگ ایران و کانونی برای روشنفکران ایرانی بود که در قفقاز و استانبول زندگی می‌کردند و افکار و آرایشان از طریق روزنامه‌ها و مجلات به تبریز می‌رسید. تقی‌زاده با مطالعه اندیشه‌های میرزا ملکم‌خان ناظم‌الدوله، طالبوف و روزنامه‌های فارسی زبان خارج از کشور، نظیر اختر، پرورش، ثریا، حبل‌المتین و حکمت که به تبریز می‌رسید و همچنین کتاب‌های عربی چاپ مصر و کتاب‌های ترکی چاپ عثمانی، تمایل فراوانی به اندیشه‌های سیاسی اروپایی، افکار آزادی‌خواهانه، ضد استبدادی و تجددطلبانه یافت. شیفتگی او به ترویج افکار عصر روشنگری چنان بود که با همراهی دوستش محمدعلی‌ خان تربیت تصمیم به تاسیس مدرسه‌ای در تبریز گرفت تا به تبلیغ تجددخواهی بپردازد اما این مدرسه با مخالفت علمای تبریز امکان فعالیت نیافت و محمدعلی‌ خان تربیت و تقی‌زاده به جای مدرسه به تاسیس کتاب‌فروشی روی آوردند. کتاب‌فروشی تربیت به سرعت مرکزی برای رفت و آمد تجددخواهان و محلی برای تبادل کتاب‌های عربی، ترکی و نشریات فارسی زبان تجددخواه منتشره در خارج از ایران شد. این‌‌ همان کتاب‌فروشی‌ای بود که در دوران استبداد صغیر به آتش کشیده شد. او یک سال قبل از آغاز انقلاب مشروطه به عثمانی، مصر و قفقاز سفر کرد و با روشنفکران و همچنین ایرانیان مخالف استبداد ناصری مقیم آن دیار ملاقات کرد.

رهبر افراطی‌ها

در اولین مجلس شورای ملی، تقی‌زاده جوان نماینده مردم تبریز بود. نطق‌های هیجانی او در دفاع از آرمان‌های مشروطه و مخالفت تند و تیز با دشمنان حکومت قانون و تجددخواهی وی را به یکی از رهبران برجسته انقلاب بدل ساخته بود. او در مجلس شاخص‌ترین نماینده جناح اقلیت تندرو محسوب می‌شد که طرفدار تغییرات و اصلاحات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بود و انتقادهای تندی از نظام استبدادی به عمل می‌آورد. تقی‌زاده در این دوره در کنار رجالی چون سعدالدوله و میرزا حسن‌خان مشیرالدوله عضو هیاتی شد که از طرف مجلس مامور تدوین متمم قانون اساسی مشروطه گشت که در آن حکومت مشروطه و فصل حقوق ملت تعریف شده و در مذاکرات آن بحث‌های جدی در خصوص عرف و شرع درگرفت.

در اولین دوره مجلس، کار محمدعلی شاه قاجار با نمایندگان به آشتی نیافتاد و اگرچه گفت‌وگو‌ها و تلاش‌های فراوانی برای توافق شاه خودکامه با مجلسیان شد اما سرانجام کار به بمباران مجلس با توپ‌های روسی انجامید. در این میان جناح تندرو مشروطه‌خواه، امین‌السلطان صدراعظم شاه را به این دلیل که او را عاملی برای نابودی مشروطه تلقی می‌کرد به قتل رساند. تقی‌زاده به عنوان شناخته شده‌ترین رهبر تندروهای مشروطه بعد‌ها اطلاع از ماجرای ترور امین‌السلطان را انکار کرد اما شکی نیست که نزدیکان او در این ترور دست داشته‌اند.

گزارشی از زندگی سیاسی و فکری سید حسن تقی‌زاده
وقتی برخی روزنامه‌های نزدیک به تندرو‌ها به مادر شاه فحش دادند، و درخواست شاه برای محاکمه دشنام‌گوی مادرش به جایی نرسید، وقتی به کالسکه محمدعلی شاه بمب پرتاب شد و شاه خواهان محاکمه عاملان این ترور نافرجام شد اما تندروهای مجلس و از جمله تقی‌زاده مانع شدند؛ شاه دیگر اطمینان حاصل کرد که با مجلس از در آشتی نمی‌تواند در آید. فریدون آدمیت در کتاب خود با عنوان «مجلس اول و بحران آزادی» با ملامت تندروی‌های صورت گرفته در مجلس اول به خصوص عملکرد تقی‌زاده و نزدیکانش در انجمن‌های مخفی تهران می‌گوید: «نقشه ترور شاه قرینه ترور امین‌السلطان، یک تصمیم جمعی بود از جانب گروه انقلابی به رهبری حیدرخان و حوزه اجتماعیون -عامیون تهران با مشارکت انجمن آذربایجان».(۲)

آدمیت در ادامه با انتقاد شدید از نمایندگانی چون تقی‌زاده که جلوی خواست شاه مبنی بر محاکمه عوامل ترورش از جمله حیدرخان را گرفتند، می‌گوید: «حکم تاریخ روشن است. جبهه افراطیون از کمونیست‌های قفقازی تا فرقه اجتماعیون - عامیون و نمایندگان افراطی مجلس و انجمن‌های تندرو در به وجود آوردن بحرانی که به انحلال مجلس ملی انجامید مسوولیت و محکومیت مشترک دارند.»(۳)

آدمیت به گفته‌های احتشام‌السلطنه رییس مجلس اول و محمدولی خان تنکابنی رییس حکومت موقت استناد می‌کند که «تقی‌زاده و یارانش مجلس سابق را به باد دادند.»(۴) خود تقی‌زاده نیم قرن بعد با بازبینی حرکات افراطی مجلس اول می‌گوید: «شاه تصور کرد که مشروطه‌خواهان قصد جان او را دارند... ظاهرا اگر مدارای بیشتری با او می‌شد امکان سازش منتفی نبود.»(۵)

مجلس به توپ بسته شد و تقی‌زاده به سفارت انگلستان گریخت و با وساطت این سفارت، شاه به تبعید او از ایران رضایت داد. تقی‌زاده ابتدا به پاریس و سپس لندن رفت. او در دوران تبعید در انگلستان با همکاری ادوارد براون تلاش فراوانی کرد تا اوضاع ایران در دوره استبداد صغیر را در افکار عمومی مطرح سازد.

دعوای مشروطه و مشروعه

وقتی مشروطه‌خواهان تهران را فتح کردند تقی‌زاده هنوز آنقدر پرآوازه بود که به عضویت کمیته سه نفره اداره امور کشور در آید. او در مجلس دوم رهبر تندرو‌ها شد که اینک حزب دموکرات را تشکیل داده بودند. سر فصل برنامه‌های حزب تقی‌زاده عبارت بود از «انفکاک کامل قوه سیاسی از قوه روحانی، ایجاد نظام اجباری، تعلیم اجباری مجانی، ترجیح مالیات مستقیم بر غیرمستقیم، تقسیم املاک میان رعایا، آزادی تجمع و تحزب و برابری در مقابل قانون صرف‌نظر از نژاد و قومیت و مذهب...»(۶)

مجلس دوم به دو دسته تقسیم شد: دموکرات‌ها و اعتدالیون که هر کدام روش خاصی را برای پیشبرد آرمان‌های مشروطه می‌پسندیدند. دعوای میان دو گروه سرانجام بر سر مرز میان عرف و شرع و تفکیک دین از سیاست بالا گرفت، علمای نجف که اگر حکم ایشان در حرمت شرعی همکاری با محمدعلی شاه نبود ای بسا استبداد محمدعلی شاهی صغیر نمی‌شد، این بار حکم به خلاف اسلام بودن مسلک سیاسی تقی‌زاده دادند. در این فتوا آمده بود: «... چون ضدیت مسلک سید حسن تقی‌زاده که جدا تعقیب نموده است با اسلامیت مملکت و قوانین شریعت مقدسه بر خود داعیان ثابت و از مکنونات فاسده‌اش علنا پرده برداشته است، لذا از عضویت مجلس مقدس ملی و قابلیت امانت نوعیه لازمه آن مقام منیع بالکلیه خارج و قانونا و شرعا منعزل است... بجای او امین دین‌پرست وطن‌پرور و ملت‌خواه صحیح‌المسلک انتخاب فرموده او را مفسد و فاسد مملکت شناسند و به ملت غیور آذربایجان و سایر انجمن‌های ایالتی و ولایتی هم این حکم الهی عز اسمه را اخطار فرمایند و هر کس از او همراهی کند در همین حکم است.»(۷)

گزارشی از زندگی سیاسی و فکری سید حسن تقی‌زاده

طبق روایت تقی‌زاده، بهبهانی- اگرچه بزرگ اعتدالی‌ها بود، و شاید به‌‌ همان دلیل- در مجلسی که با تقی‌زاده ترتیب داد پیشنهاد کرد که تقی‌زاده نسبت به حکم علمای نجف تواضع کند و سپس به دیدارشان برود، و اضافه کرد که «ما هم ترتیب می‌دهیم خیلی با احترام شما را بپذیرند... و خیلی با احترام بر می‌گردید.» تقی‌زاده می‌گوید: «من هم خیلی تند بودم. گفتم آقا شما چه عقیده دارید؟ شما عقیده دارید رویه من بر خلاف اسلام است؟ گفت نخیر. گفتم پس بردار تلگراف کن... من التماس نمی‌کنم.»(۸)

تقی‌زاده مجبور به ترک مجلس شد اما وقتی سید عبدالله بهبهانی رهبر جناح اعتدالی مجلس ترور شد انگشت اتهام بار دیگر به سوی دموکرات‌ها، حیدر بمبی (حیدرخان عمواوغلی) و البته سید حسن تقی‌زاده نشانه گرفته شد. تقی‌زاده تا آنجا به دست داشتن در این ترور متهم بود که وقتی تابوت بهبهانی را می‌بردند جمعیت شعار می‌داد: «فقیهی که اسلام را بود پشت، تقی‌زاده گفت و شقی‌زاده کشت».(۹)

وقتی یکی از نزدیکانش به خونخواهی سید عبدالله ترور شد، تقی‌زاده از بیم جان به تبریز رفت و سپس ایران را به قصد استانبول ترک کرد. این دومین تبعید او از ایران بود که البته ۱۴ سال به طول انجامید.

متحد با آلمان بر ضد انگلیس

تقی‌زاده با آغاز جنگ جهانی اول، نزدیکی با دولت آلمان را راهی برای رهایی ایران از چنگال روس و انگلیس دید و به همین دلیل به برلن رفت و کمیته ملیون متشکل از شخصیت‌های سیاسی- فرهنگی ایرانی را تشکیل داد تا با فعالیت علیه امپریالیسم روس و انگلیس از طریق آلمان قیصری راهی برای نجات ایران که در کشمکش‌های پس از انقلاب مشروطه در اوج نابسامانی بود بیابد که با شکست آلمان در جنگ راه به جایی نبرد. او از جمله سیاستمدارانی بود که به نزدیکی به دول بزرگ جهان برای ایستادن در برابر فشار روس‌ها و انگلیس‌ها اعتقاد داشت از جمله معتقد بود باید به دولت ایالات متحده نزدیک شد. او در نامه‌ای به محمود افشار در سال ۱۳۰۰ و پس از شکست آلمان‌ها در جنگ می‌نویسد: «اگر مطلب عمده که به عقیده اینجانب کشیدن آمریکایی‌ها به ایران و دست دادن آن‌ها در ادارات است سر بگیرد، عن‌قریب کار‌ها به جاده اصلاح می‌افتد. باید آنچه ممکن است کوشش کرد که آمریکا را به ایران کشید. امتیازات داد. مستشار‌های مالی و فواید عامه و زراعت و تجارت و طرق و شوارع و تلگراف از آن‌ها آورد، مدارس آمریکایی تقویت کامل نمود...»

پرتاب نارنجک تجددخواهی

در همین سال‌ها تقی‌زاده در نشریه کاوه به بیان راه علاجش جهت تجددخواهی در ایران می‌پردازد. دیدگاه او مبنی بر اینکه «ایرانی باید ظاهراً و باطناً، جسماً و روحاً فرنگی مآب شود و بس» نقل قولی است که جدل‌های فراوانی را در ایران حتی تا امروز برانگیخته است. تقی‌زاده در نشریه کاوه دقیقا چه نوشته بود؟

تقی‌زاده در سرمقاله شماره اول دوره دوم کاوه (ژانویه ۱۹۲۰) چنین نوشت: «قصد مجله کاوه بیشتر از هر چیز ترویج تمدن اروپائی است در ایران، جهاد بر ضد تعصب، خدمت به حفظ ملیت و وحدت ملی ایران، مجاهدت در پاکیزگی و حفظ زبان و ادبیات فارسی... امروز چیزی که به حد اعلا برای ایران لازم است و همه وطن‌دوستان ایران با تمام قوا باید در راه آن بکوشند سه چیز است که هر چه درباره شدت لزوم آن‌ها مبالغه شود کمتر از حقیقت گفته شده: نخست قبول و ترویج تمدن اروپا بلاشرط و قید و تسلیم مطلق شدن به اروپا و اخذ آداب و عادات و رسوم و ترتیب و علوم و صنایع و زندگی و کل اوضاع فرنگستان بدون هیچ استثنا (جز از زبان) و کنار گذاشتن هر نوع خودپسندی و ایرادات بی‌معنی که از معنی غلط وطن‌پرستی ناشی می‌شود و آن را وطن‌پرستی کاذب توان خواند. دوم اهتمام بلیغ در حفظ زبان و ادبیات فارسی و ترقی و توسعه و تعمیم آن، سوم نشر علوم فرنگ و اقبال عمومی به تأسیس مدارس... این است عقیده نگارنده این سطور در خط خدمت به ایران و همچنین برای آنان که به واسطه تجارت علمی و سیاسی زیاد با نویسنده هم‌عقیده‌اند که ایران باید ظاهراً و باطناً و جسماً و روحاً فرنگی‌مآب شود و بس.»(۱۰)

گزارشی از زندگی سیاسی و فکری سید حسن تقی‌زاده

آن‌ها که در این سال‌ها بر او تاخته‌اند هیچ‌گاه مطالب پیش از جمله معروف را نیاوردند تا دیدگاه او به روشنی مشخص شود. اگرچه تقی‌زاده سال‌ها بعد گفتارش را قدری افراطی دانست و تلاش کرد تا در سال‌های پایانی عمر آن را تعدیل کند. او در خطابه معروف باشگاه معلمان می‌گوید: «اینجانب در تحریض و تشویق به اخذ تمدن غربی در ایران (اگر هم قدری به خطا و افراط) پیش‌قدم بوده‌ام و چنانکه اغلب می‌دانند اولین نارنجک تسلیم به تمدن فرنگی را چهل سال قبل بی‌پروا انداختم که با مقتضیات و اوضاع آن زمان شاید تندروی شمرده می‌شد و بجای تعبیر «اخذ تمدن غربی» پوست کنده فرنگی‌مآب شدن مطلق ظاهری و باطنی و جسمانی و روحانی را واجب شمردم و چون این عقیده که قدری افراطی دانسته شد در تاریخ زندگی من مانده اگر تفسیر و تصحیحی لازم داشته باشد البته بهتر آنست که خودم قبل از خاتمه حیات نتیجه تفکر و تجربه بعدی این مدت را روزی بیان و توضیح کنم. تا حدی توضیح یا عذر آن نوع افراط و تشویق بی‌حدود به اخذ تمدن غربی در اوایل بیداری و نهضت ملل مشرق آن است که چون این ملت‌ها بی‌اندازه نسبت به ملل مغربی در علم و تمدن عقب مانده و فاصله بین آن‌ها بی‌تناسب زیاد شده بود وقتی تکانی خورده و این بُعد مسافت را درک کردند و چشمشان در مقابل درخشندگی آن تمدن خیره گردید، گاهی پیشروان جوان آن‌ها یکباره بدون تأمل زیاد و تمیز و تشخیص بین ضروریات درجه اول تمدن و عوارض ظاهری آن اخذ همه اوصاف و اصول و ظواهر آن را چشم بسته و صد درصد و در واقع تسلیم مطلق و بی‌قید به آن تمدن غربی را لازم شمرده و دل به دریا زدند و آن را تشویق کردند و خواستند به یک جهش آن فاصله را طی نموده خود را به کانون تمدن جدید که در هزاران سال تکامل یافته بود بیندازند...»(۱۱)

در کنار خودکامه تجددخواه

تقی‌زاده در سال ۱۳۰۳ به ایران بازگشت و نماینده مردم تبریز در مجلس شد، او اگرچه همراه مدرس و مصدق با سلطنت رضاشاه مخالفت کرد اما در سال‌های بعد پست‌های مهمی در دولت رضاشاه یافت. در سال ۱۳۱۲ او ریاست هیات نمایندگی ایران برای مذاکره با شرکت نفت جهت تعدیل امتیازنامه استعماری دارسی را برعهده داشت. او با تمدید قرارداد دارسی مخالف بود و در کنار علی‌اکبر خان داور تلاش داشت تا از تمدید آن جلوگیری کند اما ورود رضاشاه به صحنه تصمیم‌گیری او را به آلت فعلی برای امضای قرارداد الحاقی مبدل ساخت. تقی‌زاده خود می‌گوید که شاه هم در ابتدا با تمدید قرارداد مخالف بود اما با فشار انگلیسی‌ها مجبور به قبول شد. با این وجود، تقی‌زاده با امضای قرارداد نفرین فراوانی را برای خود خرید. 

گزارشی از زندگی سیاسی و فکری سید حسن تقی‌زاده

او در جریان مذاکرات مربوط به ملی شدن نفت در نطق مفصلی در مجلس به توضیح این ماجرا پرداخت. نقل قول معروف او مبنی بر اینکه تنها آلت فعلی برای امضای قرارداد بوده است در جریان دفاعیات ایران در مجامع مختلف بین‌المللی در خصوص دعوای نفت میان شرکت نفت ایران- انگلیس و دولت ایران بار‌ها مورد استناد دکتر محمد مصدق بود. تقی‌زاده در سال ۱۳۲۸ به عنوان سناتور مردم تبریز در مجلس سنا انتخاب شد. او در دوران نخست‌وزیری دکتر مصدق برخوردی محتاطانه با جنبش ملی شدن نفت داشت و اگرچه روابط خوبی با مصدق نداشت اما هیچ‌گاه به مخالفت با وی برنخاست. سید حسن تقی‌زاده در اواخر عمر بر روی صندلی چرخدار نشست و به دلیل کهولت سن از کارهای سیاسی کناره گرفت و سرانجام در ۹۲ سالگی در تهران درگذشت.

کارنامه علمی- فرهنگی

فعالیت‌های علمی - فرهنگی تقی‌زاده طیف گسترده و متنوعی را در بر می‌گیرد: تحقیق، تألیف، روزنامه‌نگاری، تدریس، کتاب‌شناسی، ایراد خطابه و سخنرانی، پشتیبانی از فعالیت‌های علمی - فرهنگی به لحاظ مقام و موقعیت سیاسی، مشارکت در تأسیس و سازماندهی نهادهای علمی و فرهنگی و مشاوره و رایزنی در این زمینه‌ها. صورت تفکیکی از آثار او در یادنامه تقی‌زاده آمده است. بخش عمده‌ای از نوشته‌ها و یادداشت‌های تقی‌زاده، اعم از نوشته‌های فارسی و خارجی به کوشش ایرج افشار به چاپ رسیده و مجتبی مینوی که از دوستداران تقی‌زاده بود، طی مقاله مفصلی کتاب‌های عمده، سلسله خطابه‌ها و مقالات مهم وی را معرفی و بررسی کرده است.

 از آثار تحقیقی تقی‌زاده، پژوهش در باره گاه‌شماری و تاریخ تقویم و نجوم در ایران، تاریخ برخی مذاهب کهن در ایران و از جمله آیین مانی، تاریخ عرب جاهلی مقارن با ظهور اسلام و تتبعات درباره فردوسی و ناصر خسرو اهمیت بیشتری دارد و با توجه صاحبنظران روبروست. از نظر خاور‌شناسان غربی، که به ارزش و اهمیت تحقیقات دانشمندان ایرانی با شکاکیت و احتیاط توجه داشته‌اند، محمد قزوینی و سید حسن تقی‌زاده جایگاه علمی متمایزی دارند. تقی‌زاده در دانشگاه کمبریج انگلستان، مدت کوتاهی در دانشگاه کلمبیای امریکا و مدت نسبتاً مدیدی در دانشکده معقول و منقول (الهیات کنونی) دانشگاه تهران به تدریس مواد درسی زبان فارسی، تاریخ و فرهنگ ایران، تاریخ عرب در اوایل ظهور اسلام، تاریخ ادیان ملل قدیم و تاریخ علوم اسلامی اشتغال داشت. متن خطابه‌های درسی او ضمن آثار وی منتشر شده است.

گزارشی از زندگی سیاسی و فکری سید حسن تقی‌زاده

یک زندگی طوفانی

خاطرات تقی‌زاده با عنوان «یک زندگی طوفانی» که توسط مرحوم ایرج افشار منتشر شده است حاوی نکات خواندنی فراوانی در مورد بزنگاه‌های تاریخ معاصر ایران است اگرچه آنچه تقی‌زاده می‌گوید با باور رایج در خصوص حوادثی چون ترور اتابک، ترور سیدعبدالله بهبهانی و ماجرای نفت متفاوت است.

داستان تقی‌زاده داستان روشنفکری است که بی‌محابا به عرصه سیاست وارد شده و آزمون و خطاهای فراوانی را پشت سر گذاشته است. باید عملکرد‌های تند و گاه متناقض او در طول زندگی سیاسی و نظرات جسورانه‌اش در خصوص تجددخواهی در ایران، تلاش‌های بی‌دریغش جهت حفظ فرهنگ ایرانی و اشاعه و تقویت ادبیات فارسی همگی در کنار هم مورد قضاوت قرار گیرد.

پی‌نوشت‌ها:

۱- محمدعلی همایون کاتوزیان، هشت مقاله در تاریخ و ادب معاصر

۲- فریدون آدمیت ایدئولوژی، نهضت مشروطیت ایران، ص۲۷۳

۳- همان، ص۲۸۵

۴- همان، ص۲۸۵

۵- همان، ص۲۸۳

۶- جمشید بهنام، تقی‌زاده و مسئله تجدد، بنیاد مطالعات ایران

۷- ایرج افشار، اوراق تازه‌یاب مشروطیت، ص۲۰۷

۸- ایرج افشار، زندگی طوفانی

۹- محمدعلی همایون کاتوزیان، سه زندگی در یک عمر- بنیاد مطالعات ایران

۱۰- مجله کاوه، شماره ۱، دوره جدید، ژانویه ۱۹۲۱

۱۱- جمشید بهنام، تقی‌زاده و مسئله تجدد، بنیاد مطالعات ایران

محمدعلی فروغی سیاستمداری که در تاریخ معاصر ایران به‌عنوان نجات دهنده رژیم پهلوی

روزنامه خراسان: محمدعلی فروغی سیاستمداری که در تاریخ معاصر ایران به‌عنوان نجات دهنده رژیم پهلوی در شهریور 1320 شناخته شده، دارای دو شخصیت متفاوت و متمایز از یکدیگر است. او از یک سو، سیاستمداری کهنه کار و مؤثر در روزگار خود محسوب می شود که بسیاری از مشاغل مملکتی را تجربه کرد و از سوی دیگر، با تألیف و ترجمه آثار متعدد و غور در آثار ادبی و فلسفی، در قالب یک اندیشمند، ادیب و فیلسوف خودنمایی می‌کند.
 
به گزارش پایگاه مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، فروغی در عالم سیاست  نیز، تمامی مراحل رشد را در هرم قدرت تجربه کرده بود. وی اولین و آخرین نخست‌وزیر رضاخان به شمار می‌آید و علاوه بر آن، مشاغل مهمی مانند رئیس مجلس شورای ملی، وزارت خارجه، دارایی، جنگ، عدلیه، سفارت، وزارت دربار، رئیس مدرسه عالی حقوق، رئیس دیوان عالی کشور و همچنین، مشاغل متعدد دیگری را در کارنامه خود دارد. فروغی در قامت یک اندیشمند و ادیب  نیز، به ترجمه آثار زیادی دست زد. به‌عنوان نمونه، تاریخ جهان را ترجمه و تلخیص و در مدارس عالی آن دوران، تدریس کرد و در روزگار کناره‌گیری از قدرت، از سال 1312 تا 1320 که رضاخان به اجبار دوباره به او پناه آورد، مهم ترین کارهای علمی و ادبی خود را به‌انجام رساند.
 
 محمدعلی فروغی؛استراتژیست مطرود!
 
نظریه‌پرداز رژیم سلطنتی
 
نقش فروغی در تثبیت پادشاهی پهلوی اول تا روز تاج گذاری وی در 15 خرداد 1305 و نیز، نقشی که وی در شهریور 1320 در بقای سلطنت خاندان پهلوی ایفا کرد، سبب شده است که وی را در تاریخ معاصر، یکی از اندیشه‌پردازان سلطنت پهلوی به شمار بیاورند. در شهریور 1320 و به‌دنبال اشغال ایران، زمانی که نمایندگان شوروی و انگلیس خواستار تغییر حکومت به جمهوری شدند، فروغی تغییر حکومت را سبب هرج و مرج می‌پنداشت و بر همین اساس، تنها از گزینه جانشینی ولیعهد رضاخان یعنی محمدرضا حمایت می‌کرد. محمدعلی فروغی در 28 آذر 1304، ریاست نخستین دولت را در رژیم پهلوی عهده‌دار شده بود که این مأموریت وی، در 15 خرداد 1305، با تاج گذاری رضاخان و در پی  درخواست تیمورتاش از وی برای استعفا، به پایان رسید. کابینه دوم فروغی در 26 شهریور 1312 (17 سپتامبر 1932) تشکیل شد.
 
مهم ترین مأموریت فروغی، همگامی وی با علایق جدید رضاخان، یعنی تدارک سفر به ترکیه و مسئله کشف حجاب بود. فروغی که سفارت ترکیه و تلاش برای بهبود روابط پرچالش تاریخی میان ایران و ترک‌ها را در کارنامه‌اش داشت، جانشین مخبرالسلطنه ای شده بود که به دلیل بی‌علاقگی به تجدد، با علایق رضاخان برای کشف حجاب همگام نبود. اما واقعه مسجد گوهرشاد که در همین دوره نخست‌وزیری فروغی رخ داد، بار دیگر رابطه فروغی و رضاخان را تیره کرد. اعدام محمدولی‌خان اسدی که پدر داماد فروغی بود، باعث این ماجرا شد.
 
با وجود این، کناره‌گیری فروغی، چه با استعفای وی صورت پذیرفته باشد چه با عزل رضاخان، در سرنوشت پهلوی اول بسیار تأثیرگذار بود؛ چرا که پس از عزل فروغی، رضاخان سیاست خارجی را با همه پیچیدگی‌ها و ظرایف آن به دست گرفت و با ساده انگاشتن جنگ جهانی و زدوبندهای پیچیده روابط و تعاملات بین‌المللی میان قدرت‌های بزرگ درگیر جنگ و امید به پیروزی هیتلر، بهانه‌های لازم را به انگلیس و شوروی داد تا با تصرف ایران، مقدمات خروج مفتضحانه وی را از کشور فراهم کنند.
 
محمدعلی فروغی؛استراتژیست مطرود! 
 
مأموریت سرنوشت‌ساز
 
با شنیدن صدای پای متفقین در حومه تهران، رضاخان دست به دامان مجید آهی و علی سهیلی، برای پذیرفتن نخست‌وزیری و معامله با اشغالگران شد. پهلوی اول شاید به سادگی می‌پنداشت چون آهی زبان روسی می‌داند یا سهیلی علاوه بر آشنایی با زبان روسی، همسر روس هم دارد، می‌توانند روابط وی و شوروی را به نفع او اصلاح کنند. اما آن دو خود را مرد این کار ندانستند و مشترکاً فروغی کارکشته خانه‌نشین بیمار را که در نزدیکی شاه سکونت داشت ،پیشنهاد دادند و رضاخان نیز، پیشنهاد را به شرطی که  آن دو در کابینه وی حضور داشته باشند، پذیرفت! کار فروغی برای ادامه حکومت رضاخان، غیرممکن اما برای بر تخت نشاندن ولیعهد دشوار بود. سرریدر بولارد وزیرخارجه انگلیس، در مخالفت با ادامه زمامداری خاندان پهلوی، به دلیل گرایش آشکارشان به آلمان هیتلری، مصمم بود و حتی در یکی از دیدارهایش با فروغی، به او پیشنهاد کرد که خودش ریاست جمهوری را بپذیرد؛ اما وی قبول نکرد.
 
حتی سخن از بازگشت قاجار و جانشینی یکی از نوادگان احمدشاه نیز مطرح شده بود که نگرانی شدید رضاخان را در پی داشت. انگلیسی‌ها به محمدرضای ولیعهد نیز اطمینان نداشتند و از طریق خبرچین‌های دربار، متوجه شده بودند که وی تمایلات آلمانی دارد. رضاخان نخست به جانشینی محمدرضا متمایل نبود و در پی آن بود که با توان فروغی و اعتمادی که معتقد بود انگلیسی‌ها به وی دارند، دست به معامله با قدرت‌ها بزند و خودش را حفظ کند؛ اما فروغی به او فهماند شاید بتواند ولیعهد را بر جای وی بنشاند، ولی امیدی به بقای سلطنت رضاخان نیست.
 
محمد رضا پهلوی نیز، بر این ادعا مهر تأیید می‌زند و همیشه سلطنت خود را مدیون فروغی می‌داند. وی بعدها به مسعود فروغی، فرزند ذکاءالملک، گفته بود «آن چه من دارم از پدر شماست... پدرم تمایل زیادی به سلطنت من نداشت. در آن روزی که پدرم در منزل شما حضور پیدا کرده بود... مرحوم فروغی خواسته‌های انگلیس و روس را بیان نمود که حتی درصدد تغییر رژیم هستند، پدر شما در آن روز گفته بود که شاید موفق شوم ولیعهد را به سلطنت بنشانم و شما در مازندران استراحت فرمایید، پدرم از این پیشنهاد نه تنها خوشحال نشده بود بلکه با تَغَیُّر گفته بود مگر ولیعهد می‌تواند مملکت را اداره کند.»
 
مذاکراتی برای بقای رژیم پهلوی
 
مذاکرات میان فروغی و بولارد و نیز اسمیرونوف، سفیر شوروی، مذاکرات سختی بود. به خصوص وقتی نماینده شوروی نیز همداستان با بولارد، پیشنهاد تغییر حکومت و تبدیل آن به جمهوری را مطرح کرد. سرریدر بولارد وزیر مختار انگلیس نیز «قبول هر پیشنهادی از سوی ایران را منوط به تغییر حکومت در ایران» اعلام کرده بود. فروغی برای کاستن از تندی بولارد، از علی سهیلی که رابطه نزدیکی با ایدن، دوست انگلیسی‌اش داشت نیز، بهره برد. به نظر می‌رسد فروغی در کنار مذاکره با نمایندگان روس و انگلیس، نقش خود را در فراری دادن شاه و ایجاد نگرانی عمیق در وی، به خوبی ایفا کرده باشد.
 
نقش فروغی در استعفای رضاخان
 
 محمدعلی فروغی؛استراتژیست مطرود!
 
در پی این ماجرا، رضاخان استعفانامه‌ای را که از پیش توسط فروغی نوشته شده بود، به سرعت امضا کرد: «نظر به این که من قوای خود را در این چندسال مصروف امور کشور کرده و ناتوان شده‌ام، حس می‌کنم که اینک وقت آن رسیده است که یک قوه و بنیه جوان‌تری به کارهای کشور که مراقبت دایم لازم دارد، بپردازد و اسباب سعادت و رفاه ملت را فراهم آورد، بنابراین، امور سلطنت را به ولیعهد و جانشین  خود تفویض کردم و از کار کناره گیری نمودم».
 
نکته‌ای که نقش فروغی را با اهمیت‌تر جلوه می‌دهد یا در تاریخ معاصر برجسته شده، ماجرای استعفای سریع رضاخان و سوگند زودهنگام ولیعهد در مجلس است. سفارتخانه‌های سه کشور، براساس آخرین مذاکره صورت گرفته، هنوز نظر نهایی دولت‌های متبوع خود را درباره جانشینی ولیعهد که تلویحاً درباره آن با فروغی هم‌نظر شده بودند، به ایران اعلام نکرده بودند؛ اما فروغی با استفاده از شتاب و بیم رضاخان از افتادن به چنگ متفقین و به‌خصوص ارتش سرخ شوروی، در یک حرکت شتاب‌زده، متن استعفانامه را به امضای رضاخان رساند و محمدرضا را برای ادای سوگند در مجلس آماده کرد.
 
فروغی و سهیلی تأکید داشتند قسم خوردن ولیعهد به عنوان شاه جدید ایران، بیش از 24 ساعت به تأخیر نیفتد. فروغی با وجود اذعان به خفقان حاکم و عدول رضاخان از بایسته‌های سلطنت مشروطه، تغییر حکومت را باعث بروز هرج و مرج می دانست و سلطنت مشروطه را، آن هم با وجود خاندان پهلوی، تنها ضامن استقلال آن روزگار ایران می‌دانست!

فرجام خاندان پهلوی

هفته نامه امید جوان: 26 دی ماه (1357) سالروز خروج و در واقع گریز محمدرضا شاه پهلوی پس از 37 سال سلطنت (13 سال مشروطه و 25 سال مطلقه) بر ایران است.

از سرنوشت شاه همه باخبرند. حکایت آوارگی و سپس مرگ در دوم مرداد 1359. اما بر سر دیگر پهلوی ها چه آمد؟ فرجام برادران، خواهران، همسران و دختران محمدرضا شاه چه شد؟ 

گفتار حاضر به همه پرسش ها درباره سرنوشت همه اعضای خانواده شاه پاسخ داده است. این اشاره اخلاقا ضرورت دارد که از مقاله پژوهشی آقای محمد رجایی نژاد در نشریه حریم امام بسیار استفاده شده است.

رضا شاه

در 24 اسفند 1256 در روستای آلاشت از توابع سوادکوه به دنیا آمد. پدرش «داداش بیگ» یاور فوج سوادکوه بود و پدران او نیز نظامی بودند. مرگ پدرش در 40 روزگی وی موجب شد مادرش «نوش آفرین» که اصالتا تهرانی بود، به تهران بازگردد. رضا و مادرش در محله سنگلج در تهی دستی زندگی می کردند تا اینکه به دلیل سابقه خانوادگی از سن 12 سالگی وارد «فوج سوادکوه» شد.

فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


از همین زمان است که زندگی نظمی او آغاز و به تدریج مدارج نظامی را طی می کند. سال 1299، پس از کودتای سوم اسفند با لقب سردار سپهی به وزارت جنگ منصوب شد و تا سال 1302 این سمت را حفظ کرد. از سال 1302 رضا خان به نخست وزیری منصوب و سرانجام با تشکیل مجلس موسسان در 21 آذر 1304 و اعلام انقراض سلسله قاجار، رضاخان خود را شاه نامید.

مراسم تاجگذاری در 4 اردیبهشت 1305 انجام شد. با وقوع جنگ جهانی دوم در سوم شهریور 1320، ایران توسط شوروی از شمال و از جنوب توسط انگلیس اشغال شد که نقطه پایان سلطنت رضا شاه بود. وی تحت نظر نیروهای انگلیسی از بندرعباس با کشتی از ایران تبعید شد. ابتدا به جزیره موریس منتقل شد، سپس در شهر ژوهانسبورگ در آفریقای جنوبی تحت نظر قرار گرفت و همانجا نیز در ساعت 5 بامداد روز 4 مرداد 1323 (26 ژوئیه 1944) درگذشت. 

پیکرش را پس از مرگ به مصر بردند. جانشینش محمدرضا، اردیبهشت 1329 جنازه پدر را به ایران انتقال داد و با تشریفات رسمی در حرم حضرت عبدالعظیم دفن کرد. این شایعه هم وجود دارد که در 24 دی ماه 1357 جسد وی به همراه جسد پسرش علیرضا توسط محمدرضا ابتدا به لس آنجلس و سپس به مصر منتقل شده است.

همسران رضاشاه

رضاخان در طول عمرش به طور قطع چهار زن گرفت که از هر کدام نیز فرزند داشت. بعضا زن پنجمی نیز به او نسبت می دهند، لذا در تعداد فرزندان او نیز بین 11 تا 12 فرزند اختلاف است.

1- در اولین ازدواج وی زمانی که واحد نظامی اش در همدان مستقر بود با زنی ازدواج می کند به نام «صفیه» که از او صاحب یک دختر می شود به نام فاطمه (همدم السلطنه). رضاخان با این زن همدانی بیشتر از یک سال زندگی نکرد و او را طلاق داد.

2- دومین همسرش که در بود و نبودش اختلاف است، مریم (یا زهرا) سوادکوهی است که از او نیز یک فرزند دختر به نام صدیقه پهلوی داشت. اختلاف اینجاست که بعضا این خانم و فرزندش را همان همسر نخست به حساب می آورند.

3- رضاخان پس از آن با تاج الملوک آیرملو ازدواج کرد که از وی صاحب 4 فرزند شد: خدیجه (شمس الملوک)، دوقلوها؛ محمدرضا و زهرا (اشرف الملوک) و علیرضا

فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


4- سال 1306 رضاشاه با ملکه توران (از خانواده های رجال قاجاری) ازدواج کرد. این ازدواج که به دور از چشم تاج الملوک صورت گرفته بود، با اطلاع وی و مخالفت های شدید سرانجام به طلاق انجامید. رضاشاه از وی صاحب یک فرزند به نام غلامرضا شد.

فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


5- آخرین همسر رضاشاه عصمت الملوک دولتشاهی، نواده فتحعلی شاه قاجار که محبوب ترین همسر رضاشاه بود. فرزندان رضاشاه از عصمت عبارت از: عبدالرضا، احمدرضا، محمودرضا، حمیدرضا و فاطمه.

فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


فرجام دختران رضاشاه


1- همدم السلطنه


او که نخستین فرزند رضاخان بود در زمان سلطنت پدرش در مجالس و محافل مطرح نبود؛ با ابوالفتح آتابای ازدواج کرد و سرانجام در سال 1357 در تهران درگذشت.

فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


2- صدیقه پهلوی

متولد 1296 شمسی، فرزند زهرا سوادکوهی بود که مادرش را در شیرخوارگی به علت بیماری سل از دست داد. صدیقه پهلوی تا زمان انقلاب اسلامی با نام خانوادگی پدرخوانده اش (کدویی) شناخته می شد و لذا هرگز به خاندان سلطنتی راه نیافت. او در دی ماه 1368 در سن 72 سالگی در تهران درگذشت و در بهشت زهرا به خاک سپرده شد. یکی دیگر از علل اختلاف در تعداد همسر و فرزندان رضاشاه همین است.

3- خدیجه (شمس الملوک)


فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


معروف به شمس پهلوی، اولین فرزند رضاشاه از تاج الملوکبود. او در کاخ مهرشهر کرج معروف به نام کاخ مروارید زندگی می کرد. وی ریاست کانون بانوان ایران را که در اردیبهشت سال 1314 توسط رضاشاه برای پیشبرد و اجرای اهداف خود درخصوص کشف حجاب ایجاد شده بود برعهده داشت. شمس و خانواده اش در شهریور ماه 1357 کشور را ترک کردند و چندی بعد در کشور ترینیداد و توباگو در منطقه کارائیب ساکن شدند. شمس پهلوی در 10 اسفند 1374 در 78 سالگی درگذشت و در ایالت کالیفرنیا طبق آیین مسیح به خاک سپرده شد.

4- فاطمه پهلوی


سال 1307 متولد شد. پس از مرگ پدرش رضاخان، ابتدا در مرداد 1327 با یک روزنامه نگار آمریکایی ازدواج کرد و از او صاحب یک دختر و دو پسر شد. این ازدواج موجب اعتراضاتی در ایران شد. 

فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


از طرفی چون همزمان با خاکسپاری پدرش رضاشاه بود، موجب نارضایتی دربار گشت، لذا وی از امتیازات سلطنتی خود محروم گردید تا اینکه سرانجام دربار در سال 1332 به فاطمه پهلوی و شوهرش اجازه بازگشت به کشور را داد. در مرداد 1338 فاطمه از شوهر آمریکایی اش طلاق گرفت و در آبان همان سال با سپهبد محمد خاتمی ازدواج کرد. 

خاتمی در سال 1354 در حال کایت سواری در حوالی سد دز با کوه برخورد کرد و کشته شد. فاطمه پهلوی یکی از سهامداران اصلی شرکت «سی آر سی» بود. سهامدار دیگر این شرکت محمد عبده بود و همین باعث شد بعد از انقلاب باشگاه پرسپولیس را از دست بدهد. اندکی پیش از انقلاب اسلامی روانه خارج از کشور شد. مدتی ساکن پاریس بود و سپس به لندن رفت و در سال 1366 همانجا درگذشت.

5- زهرا (اشرف الملوک)

معروف به اشرف پهلوی؛ وی همزمان (دوقلو) با محمدرضا پهلوی در 4 آبان 1298 در تهران متولد شد. به دستور پدرش با علی قوام ازدواج کرد و بعد از تبعید رضاشاه از او جدا شد. او از این ازدواج صاحب یک پسر به نام شهرام شد. پس از مدتی وی با فردی مصری به نام احمد شفیق ازدواج کرد و از او نیز دارای دو فرزند: شهریار شفیق (افسر نیروی دریایی بود و پس از انقلاب در پاریس ترور شد) و یک دختر به نام آزاده شفیق شد.

فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


اشرف پس از جدایی از احمد شفیق در پاریس با مهدی بوشهری ازدواج کرد. اشرف از بوشهری فرزندی ندارد. اشرف در سال های پس از انقلاب در آمریکا زندگی می کرد و در حال حاضر از سرنوشت او خبری در دست نیست. یکی دو سال پیش، جسته و گریخته، خبرهایی از ابتلای او به آلزایمر شدید شنیده شد. با اینحال ظاهرا اشرف پهلوی با 93 سال سن زنده است.

فرجام پسران رضاشاه


1- علیرضا پهلوی

از ملکه تاج الملوک در سال 1301 خورشیدی به دنیا آمد. در سال 1315 وارد دانشکده افسری شد و در سال 1320 به همراه پدرش به تبعید رفت و تا زمان مرگ در کنار او بود. در سال 1323 وارد ارتش فرانسه شد و در سال 1326 به ایران بازگشت. 

فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


وی پیش از بازگشت به ایران در پاریس با یک بیوه لهستانی به نام «کریستیانه شولوسکی» ازدواج کرد و از او صاحب پسری شد که اسمش را «علی پاتریک» گذاشتند. علیرضا از نظر خصال و شخصیت شباهت تام و تمامی به رضاخان داشت. وی در زمانی که شایعه ولیعهدی او به دلیل بچه دار نشدن شاه و ثریا اسفندیاری بر سر زبان ها افتاد، در 6 آبان 1333 در یک سانحه هوایی کشته شد.

2- غلامرضا پهلوی


تنها فرزند رضا شاه پهلوی از ملکه توران در 25 اردیبهشت 1302 در تهران به دنیا آمد. وی نیز همراه برادران ناتنی (عبدالرضا، احمدرضا و محمدرضا) برای ادامه تحصیل به سوییس فرستاده شد و پس از اتمام تحصیل به ایران بازگشت. بعدها وارد دانشکده افسری شد و در سال 1350 به درجه سرتیپی رسید. وی در سال 1326 با هما اعلم دختر دکتر امیر اعلم ازدواج کرد و از او صاحب دو فرزند به نام های «مهرناز» و «بهمن» شد.

فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


غلامرضا پس از جدایی از هما اعلم با منیژه جهانبانی دختر سرلشکر منصور جهانبانی ازدواج کرد و از او نیز صاحب 3 فرزند به نام های «مریم»، «آذردخت» و «بهرام» شد. وی سال 1357 از کشور گریخت و در حال حاضر کسی از سرنوشت وی خبری ندارد.

3- عبدالرضا پهلوی


وی نخستین فرزند رضاشاه از عصمت بود که در 9 مهر 1303 تولد یافت. بعد از تحصیلات مقدماتی برای ادامه تحصیل به سوییس فرستاده شد. وی سرانجام تحصیلاتش را در رشته علوم سیاسی در دانشگاه هاروارد به پایان رساند. در سال 1329 با پری سیما زند دختر ابراهیم زند ازدواج کرد.

فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


وی به دلیل مسائل شخصی و خانوادگی از دربار دوری می کرد. پس از انقلاب از ایران خارج شد و کسی از محل زندگی او اطلاعی ندارد و گفته می شود که نام خانوادگی خود را هم تغییر داده است. وی صاحب دو فرزند به نام های «کامیار» و «سروناز» بود که آنها نیز بعد از انقلاب، ایران را ترک کردند.

4- احمدرضا پهلوی


هشتمین فرزند و پنجمین پسر رضاشاه و دومین فرزند از عصمت بود. در 5 مهر 1304 به دنیا آمد، پس از تحصیلات ابتدایی مشغول تحصیل در مدرسه نظام بود که پس از برکناری و تبعید پدرش در سال 1320 با او به آفریقای جنوبی رفت. در سال 1323 برای ادامه تحصیل به بیروت رفت و پس از مرگ پدرش به ایران بازگشت.

فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


در سال 1325 با سیمین تاج بهرامی دختر دکتر حسین بهرامی (احیاءالسلطنه) ازدواج کرد که ثمره این ازدواج دو فرزند به نام های «شاهرخ» و «شهلا» بودند.

این پیوند در سال 1333 به جدایی انجامید و احمدرضا در سال 1337 با «رزا بزرگ نیا» دختر دانش بزرگ نیا ازدواج کرد و از او نیز صاحب سه فرزند به نام های «شاهین»، «شهرناز» و «پری ناز» پهلوی شد.

وی در امور اقتصادی، سیاسی و اجتماعی دخالتی نمی کرد و کمتر در دربار حاضر می شد. پس از انقلاب به همراه خانواده اش ایران را ترک و در سال 1361 با بیماری سرطان خون در فرانسه درگذشت.

5- محمودرضا پهلوی

نهمین فرزند رضا شاه و ششمین پسر وی از عصمت بود که در 12 بهمن 1305 از عصمت به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و مقدماتی را در تهران به پایان برد و برای ادامه تحصیل در رشته مدیریت بازرگانی و صنعتی در دانشگاه کالیفرنیا و میشیگان به آمریکار فت. پس از بازگشت به ایران در سال 1333 با مهردخت اعظم زنگنه ازدواج کرد که این ازدواج پس از سه سال به جدایی انجامید.

فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


در سال 1343 با مریم اقبال دختر منوچهر اقبال ازدواج کرد ولی او نیز پس از مدتی از او جدا شد. محمودرضا در فساد اقتصادی شاخص ترین فرد خانواده پهلوی بود. وی در سال 1357 ایران را ترک کرد و در سال 1390 (2010) در کالیفرنیای آمریکا درگذشت.

6- حمیدرضا پهلوی


یازدهمین فرزند رضاشاه و هفتمین پسر وی و پنجمین فرزند از ملکه عصمت بود. وی در 13 تیر ماه 1311 متولد شد. پس از تبعید رضاشاه با پدر به آفریقای جنوبی رفت و در سال 1323 برای ادامه تحصیل به بیروت رفت. در سال 1330 در سن 19 سالگی با دختر عموی مادرش مینو دولتشاهی ازدواج کرد که منجر به طلاق شد.

بعدها به دلیل مشکلات اخلاقی عنوان شاهزادگی از وی سلب و از دربار رانده شد. وی صاحب دو فرزند به نام های «بهزاد» و ««ازک» از مینو خامنه شد. این دو بعد از طلاق پدر و مادر، تحت سرپرستی عمویشان محمدرضا قرار گرفتند. او به علت عدم ارتباط با خاندان پهلوی، پس از انقلاب، ایران را ترک نکرد و در سال 1371 درگذشت و در بهشت زهرا دفن شد.

7- محمدرضا پهلوی


متولد 4 آبان 1298، سومین فرزند رضاشاه، اولین پسر وی و دومین فرزند (به همراه خواهر دوقلویش اشرف) از تاج الملوک آیرملو بود که جانشین پدر شد. محمدرضا شاه تا شش سالگی تحت مراقبت مادربزرگ قرار داشت. در همین شش سالگی پدرش پادشاه شد و او به ولیعهدی ایران رسید. تحصیلات مقدماتی را در تهران و تحصیلات متوسطه را در سوییس به اتمام رساند. در بازگشت به ایران با درجه ستوان دوم از دانشکده افسری فارغ التحصیل شد.

فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


در جنگ جهانی دوم و هم زمان با اشغال ایران در 22 سالگی به پادشاهی رسید و از 25 شهریور 1320 تا انقلاب اسلامی 1357 بر ایران پادشاهی کرد. 

با گسترش نهضت اسلامی در سال 1357 و فشار نیروهای مخالف رژیم، پایه های اقتدار رژیم پهلوی سست گشته و در نهایت منجر به فرار شاه در 26 دی ماه گردید. مقصد نهایی محمدرضا آمریکا بود ولی وی پس از توقفی کوتاه در «اسوان مصر» دعوتی از ملک حسن دوم پادشاه مراکش دریافت کرد. دعوت همتای مراکشی اش را پذیرفت. خانواده پهلوی چند هفته ای در آنجا ماندند تا اینکه به دنبال بی میلی پادشاه مراکش به ادامه توقف در آن کشور، آنجا را ترک کردند.

از اسفند 57 شمسی تا 10 فروردین 58 شاه و اطرافیان او برای یافتن پناهگاهی در اروپا یا خاورمیانه تلاش کردند ولی هیچ کشوری تقاضای آنها را نپذیرفت. از جمله این کشورها سوییس، انگلستان و فرانسه بود. اردن نیز این درخواست را نپذیرفت. 

فرجام برادران، خواهران و فرزندان محمدرضا پهلوی


سرانجام در روزهای نخست فروردین، دوستان آمریکایی شاه «جزایر باهاماس» منطقه ای دور از سواحل فلوریدای آمریکا را پیشنهاد کردند که شاه و خانواده او در 10 فروردین از مراکش، عازم باهاماس شدند. 

در همین زمان است که فرح در مصاحبه ای درباره اوضاع محمدرضا و خانواده اش اینگونه گفت «گاهی می اندیشم که دنیا طوری با ما رفتار می کند که گویی بزرگترین جنایتکاران روی زمین هستیم.»

محمدرضا به فکر اقامت در انگلستان نیز افتاد. او در آنجا یک ملک شخصی داشت؛ البته وقتی شایعاتی درباره مخالفت ملکه الیزابت و نخست وزیر وقت «تاچر» شنیده شد، آنجا نرفت و از این برخورد انگلیس شوکه شد و گفت: «باور کردنی نیست که بعد از آنچه من برای دوستان انگلیسی ام انجام داده ام، آنها اینطور صحبت می کنند.»

فرجام برادران، خواهران و فرزندان محمدرضا پهلوی


اتریش نیز از پذیرفتن شاه شانه خالی کرد. در نهایت شاه که رییس جمهور مکزیک را به خوبی می شناخت، لذا به چهارمین کشور وارد شد. در آنجا بیماری سرطان شدت یافت و چون امکان جراحی در مکحزیک نبود به آمریکا رفت و زمانی که در بیمارستان نیویورک بستری بود، تظاهرات بیست و چهار ساعته جلوی بیمارستان علیه او ادامه داشت.

میلیونها آمریکایی حضور شاه را در آمریکا عامل اصلی گروگانگیری می دانستند. سرانجام کوشش کارتر برای رهایی محترمانه از بن بست حضور شاه در خاک کشورش در ظاهر به نتیجه مطلوب رسید و پس از مذاکرات با فرمانده نیروهای مسلح پاناما ورود او را پذیرفت اما محمدرضا چون احتمال می داد آمریکایی ها و پانامایی ها با رهبران جمهوری اسلامی بر سر جان او معامله کنند، قصد کرد آنجا را ترک کند. در این هنگام، انورسادات از شاه دعوت کرد تا برای معالجه و سکونت به مصر بیاید تا اینکه در فرودگاه قاهره، انور سادات همراه همسرش جهان سادات به استقبال آمده بودندو از آنجا به «قصر قبه» رفتند. سرانجام محمدرضا بعد از عمل جراحی به اغما رفت و در ساعت 10 صبح 5 آبان 1359 (27 ژوئیه 1980 میلادی) فوت کرد.

آوارگی او 18 ماه طول کشید؛ 10 هفته در مراکش، 11 هفته در باهاماس، 17 هفته در مکزیک، 10 هفته در آمریکا برای معالجه، مدت کوتاهی هم در پاناما و سرانجام در مصر.

دختران محمدرضا شاه


1- شهناز


حاصل ازدواج محمدرضا با فوزیه بود. جهت تحصیل به اروپا رفت. پس از کودتای 1332 به ایران بازگشت و در سال 1335 به عقد اردشیر زاهدی پسر فضل الله زاهدی درآمد. پس از به دنیا آوردن فرزندشان مهناز در سال 1343 از اردشیر زاهدی جدا شد. مدتی به سوییس رفت و در آنجا با خسرو جهانبانی آشنا شد و بدون اجازه دربار با او ازدواج کرد. به همین دلیل طرد شد. 

فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


وی سال ها آنجا ماند تا اینکه با وساطت فرح دیبا بخشیده شد و به ایران آمد. شهناز پیش از انقلاب ظاهرا به مذهب روی آورد و نام خود را به هاجر تغییر داد و از آن پس با روسری در مجالس خصوصی شرکت می کرد. وی از سیاست به کلی دور بود و بعد از انقلاب در پاریس زندگی می کند.

2- فرحناز

دختر دوم محمدرضا در سال 1341 به دنیا آمد. در ابتدا به آموختن زبان فرانسه مشغول شد. سپس در دبستان مخصوص در جنب قصر نیاوران به تحصیل پرداخت. 16 ساله بود که به دلیل انقلاب اسلامی ناچار به ترک ایران شد و در آمریکا مشغول تحصیل گشت. وی سهامدار چند موسسه و کارخانه بزرگ در آمریکاست و اکنون به صورت مجرد در آمریکا زندگی می کند.

فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


3- لیلا

سومین دختر محمدرضا و آخرین فرزند او و فرح است که در سال 1349 در کاخ نیاوران به دنیا آمد. 8 ساله بود که همراه خانواده از ایران خارج شد و در طول دوران در به دری همراه با پدر و مادر بود. 

10 ساله بود که در یک مدرسه آمریکایی در قاهره نام نویسی کرد. 

فرجام برادران، خواهران، فرزندان و همسران محمدرضا پهلوی


بعد از مرگ پدرش به آمریکا رفت. وی با وجود داشتن تحصیلات عالیه در رشته ادبیات تطبیقی به شدت افسرده بود و از سردردهای میگرنی و دردهای عضلانی رنج می برد. همچنین شکست عشقی او نیز باعث شد که سال 1380 در سن 31 سالگی دست به خودکشی بزند. لیلا پهلوی در پاریس دفن شد.

مصطفی کمال پاشا که بود ؟

برترین ها: مصطفی کمال پاشا (معروف به آتاتورک به‌معنای پدرِ تُرک) نظامی و دولت‌مرد و بنیان‌گذار جمهوری ترکیه بود. وی استعداد شگرفی در امور نظامی داشت، چنان‌که در نبرد چناق‌قلعه (۱۹۱۴) با شعار "Çanakkale dan geçilemez" یعنی «نمی‌توانید از چناق‌قلعه بگذرید»، با سپاهی کوچک در برابر تهاجم نیروی دریاییِ بریتانیا و فرانسه ایستاد و مانع تصرف استانبول شد.

29 اردیبهشت روز تولد مصطفی کمال آتاتورک رهبر ترکیه


زندگی‌نامه

او در ۱۹ می ۱۸۸۱ در شهر تسالونیکی، در شمال یونان فعلی، که در آن زمان جزئی از امپراتوری عثمانی بود، به‌دنیا آمد. در ابتدا وارد ارتش عثمانی شد و در طرابلس لیبی با ایتالیایی‌ها جنگید. آتاترک در دههٔ اول قرن بیستم به‌همراه گروهی از افسران ترک، که ترکان جوان نامیده شدند، پایه‌های اصلاحات در ارتش و دولت را به‌نفع ملی‌گراییِ ترک‌ها تثبیت کرد. در جنگ‌های بالکان به سِمَت فرماندهی رسید و در سال ۱۹۱۶ در تنگهٔ داردانل و شبه‌جزیرهٔ گالیپولی در برابر انگلیسی‌ها مقاومت کرد و مانع اشغال استانبول توسط نیروهای بریتانیا و متفقین در جنگ جهانی اول شد. او سپس در جبههٔ روس نبرد کرد.

در جنگ جهانی اول، دولت عثمانی شکست خورد و مناطق بسیاری در شمال آفریقا و حجاز، سوریه، عراق به دست کشورهای بریتانیا و فرانسه افتاد. قسمت‌هایی از اروپای خاوری نیز با حمایت فاتحان جنگ به استقلال رسیدند. در اواخر جنگ جهانی اول، ترکیه مورد هجوم فرانسه و ایتالیا از جنوب و یونان از شرق بود. آتاترک رهبری جنگ استقلال ترکیه را برعهده داشت. در پایان جنگ جهانی اول، مردم ترکیه از بی‌کفایتی خلیفه محمد ششم و نظام عثمانی به‌تنگ آمده‌بودند و آتاترک رهبری خیزش علیه خلافت و امپراتوری عثمانی را برعهده گرفت. در سال ۱۹۲۳ ترکیهٔ مدرن با نظام جمهوری توسط ملی‌گرایان و گروه‌های مبارزه علیه اشغال برپا شد. آتاترک از آن تاریخ تا زمان مرگش در سال ۱۹۳۸، رئیس‌جمهور ترکیه بود.

اقدامات آتاتورک

29 اردیبهشت روز تولد مصطفی کمال آتاتورک رهبر ترکیه
آتاتورک، پس از سخنرانی در سال ۱۹۲۵ میلادی


مبارزه در برابر روحانیون مبارز، کشف حجاب، و اجباری کردن پوشاک اروپایی از کارهای دیکتاتور مآبانه وی بود. او همچنین به سرکوب عشایر دست زد؛ ولی دیری نپایید که باور قلبیِ آتاترک به لزوم مدرنیزاسیون، سبب خشم روحانیون ترکیه شد و خشم روحانیون باعث بروز اعتراضاتی در برخی نقاط ترکیه شد (ازجملهٔ آنها می‌توان به قیام شیخ سعید در سال ۱۹۲۵ اشاره کرد که به‌دلیل لغو خلافت و مغایرت آن با اسلام به دیاربکر حمله کرده‌بود).همچنین، از دیگر اقدامات وی می‌توان به ترویج ملی‌گرایی ترک، جدا کردن دین از سیاست، قانونی کردن حق رأی زنان و تغییر خط عربی زبان ترکی به خط لاتین اشاره کرد.

29 اردیبهشت روز تولد مصطفی کمال آتاتورک رهبر ترکیه
 
 
دیدار رضاشاه با آتاتورک
 
 

در سفارش‌های آتاتورک به جوانان ترکیه آمده‌است:

".Bu Cumhuriyeti Biz Kurduk Onu Yaşatacak ve Yüceltecek Sizlersiniz" یعنی «این جمهوریت را ما (قوای ملی) بنا نهادیم؛ بقا و پیشرفت آن با شماست.»

یکی از اقدامات مهم و مؤثر آتاتورک، پایان دادن به دعوای مسلمانان و مسیحیان بوده و مسجد ایاصوفیه در آن روزها و پس از دستور آتاتورک برای همیشه به موزه تبدیل شد. نلسون ماندلا، قهرمان مبارزه با نژادپرستی، در سال ۱۹۹۲ به‌دلیل ظلم و ستم بر کردها در ترکیه، از پذیرش «جایزهٔ صلح آتاتورک» سر باز زد.

عصمت اینونو و آتاتورک

عصمت اینونو در زمان جنگ جهانی اول مقام سرگردی را در ارتش عثمانی دارا بود؛ پس از پیروزی‌های پیاپی، به درجهٔ ژنرالی ارتقاء یافت و با بنیان‌گذاری جمهوری ترکیه، مقام نخست‌وزیری را به‌دست‌آورد. وی سیاست‌مدار زیرکی بود و مغز اندیشمند آتاتورک به‌شمار می‌آمد و در زمان آتاتورک، بارها نخست وزیر شد و تا مرگ آتاتورک، ریاست دولت را برعهده داشت و کشور را به نام او اداره می‌کرد. اینونو، در زمان جنگ جهانی دوم، با توجه به وضع اقتصادیِ ترکیه، کشورش را از جنگ به‌دور نگاه داشت. بسیاری از ناظران می‌نویسند که وی به‌تنهایی در برابر سیاست‌مدارانی که طرف‌دار ورود به جنگ بودند می‌ایستاد و می‌گفت «باید صبر کرد تا نتیجهٔ جنگ مشخص شود. اگر پیروزی متحدین حتمی باشد، آن‌گاه وارد جنگ می‌شویم».

29 اردیبهشت روز تولد مصطفی کمال آتاتورک رهبر ترکیه
همسر آتاتورک

مرگ

کمال آتاتورک روز ۱۰ نوامبر سال ۱۹۳۸ میلادی درگذشت. آرامگاه او (معروف به آنیت کابیر) در شهر آنکارا قرار دارد. همه‌ساله ساعت ۹:۰۵ روز ۱۰ نوامبر، یک دقیقه مراسم سکوت به‌مناسبت درگذشت بنیان‌گذار ترکیهٔ نوین، مصطفی کمال آتاتورک، و به‌دنبال آن، به‌صدا درآمدن زنگ مدارس و آژیر پایگاه‌ها در ۹:۰۶ (لحظهٔ وفات وی) برگزار می‌شود.

29 اردیبهشت روز تولد مصطفی کمال آتاتورک رهبر ترکیه

انتصاب "رضاخان ميرپنج" به نخست وزيري توسط "احمدشاه قاجار" (1302 ش)

انتصاب

هنگامي كه مشيرالدوله از سوي احمدشاه قاجار به نخست وزيري منصوب گرديد، رضاخان با سمت وزارت جنگ در هيئت دولت حضور يافت. پس از چندي، رضاخان كه در پي فرصتي براي قدرت بيشتر و جولان در كشور بود، نخست وزير را تهديد كرد و موجبات ترس و سپس استعفاي او را پديد آورد. از آن سو، طرفداران سردار سپه نيز با غوغا سالاري در مطبوعات، رضاخان را بهترين گزينه براي رياست دولت معرفي كردند به طوري كه به خود احمد شاه نيز فهمانده شد كه فعلاً مرد ميدان ايران، فقط سردار سپه است. مشيرالدوله نيز مي‏دانست اگر شاه به اروپا برود، او قادر به كنار آمدن با سردار سپه و طرفداران او نخواهد بود. لذا در اواخرمهرماه نزد احمد شاه رفت و به هر ترتيب كه بود، او را راضي ساخت تا استعفايش را بپذيرد. شاه ناگزير تن بدين كار داد و با وجود مخالفت آيت‏اللَّه سيدحسن مدرس و ياران او، در تاريخ سوم آبان 1302 ش سردار سپه را به عنوان رييس الوزرا معرفي و منصوب كرد و پس از يك هفته، خود، راهي اروپا شد و رضاخان را يكه‏تاز ميدان نمود.با خروج احمد شاه از ايران، رضاخان همه كاره كشور شد و از آن پس، مقدمات تغيير نظام حكومتي را در سر پروراند. احمدشاه‏در حالي كه كشور را ترك مي‏گفت كه نمي‏دانست بازگشتي برايش متصور نيست و در اين سفر، تاج و تختش را از دست خواهد داد و رضا مير پنج حكومتي ديگر بنيان خواهد نهاد.

منبع: راسخون ( https://rasekhoon.net/calender/show/553819/ )